سناطب سناطب .

سناطب

6

كامبيز درم بخش

 

(زادهٔ 8 خرداد ۱۳۲۱ در شيراز) طراح، كاريكاتوريست و گرافيست ايراني است. او از شهرتي جهاني برخوردار است و برندهٔ چندين جايزه بزرگ معتبر جهاني است. تاكنون چندين نمايشگاه مستقل از آثارش در كشورهاي مختلف جهان برگزار شده‌است.

 

كامبيز درمبخش در سال ۱۳۲۱ درشيراز به دنيا آمد و فارغ التحصيل هنرستان هنرهاي زيباي تهران است. او از پيشكسوتان هنر كاريكاتور در ايران به‌شمار مي‌رود و در كار خود صاحب سبك است.

 

درمبخش از ۱۵ سالگي همكاري خود را با نشريات ايراني از جمله توفيق شروع كرد و با ديگر مطبوعات ايراني و خارجي همچون نيويورك تايمز، اشپيگل، نبل اشپالتر و... كارش را ادامه داد. در مجموع بيش از ۴۷ سال با مطبوعات صاحب نام ايران و جهان همكاري مستمر داشته و مدّتي نيز در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران، هنر كاريكاتور را تدريس كرده‌است.

 

اين هنرمند بيش از ۳۲ نمايشگاه انفرادي در داخل و خارج از كشور برگزار كرده و در ۳۰ نمايشگاه جمعي داخلي و خارجي حضور داشته‌است.

 

او برنده جايزه اول از بزرگ‌ترين و معتبرترين مسابقات بين‌المللي كاريكاتور ژاپن، آلمان، ايتاليا، سوئيس، بلژيك، تركيه، برزيل، يوگسلاوي و چندين جايزه بين المللي جنبي ديگر بوده و داور مدعو چند نمايشگاه بزرگ بين‌المللي كاريكاتور بوده است.

 

بسياري از آثار درم‌بخش به موزه‌هاي معتبر دنيا راه پيدا كرده از جمله در موزه هنرهاي معاصر تهران، موزه كاريكاتور بازل در سوئيس، موزه كاريكاتور گابروو در بلغارستان، موزه هيروشيما در ژاپن، موزه ضد جنگ يوگسلاوي، موزه كاريكاتور اسلامبول در تركيه، موزه كاريكاتور ورشو در لهستان و مجموعه شهرداري شهر فرانكفورت آلمان.

 

كتاب‌هاي متعددي در زمينه تصويرسازي و كاريكاتور تاكنون از او چاپ و منتشر شده‌است. ازجمله: بدون شرح، دفتر خاطرات فرشته‌ها، كتاب كامبيز (درايتاليا منتشر شد)، كتاب‌هاي مشترك طنزانديشان امروز ايران، طنزانديشان امروز ايران در خارج از كشور، ميازار موري كه دانه‌كش است، المپيك خنده، سمفوني خطوط، اگر داوينچي مرا ديده بود و چند اثر ديگر.

 

درمبخش فعاليت‌هايي در زمينه تبليغات (طراحي روي جلد كتاب)٬ تصويرگري كتاب كودك٬ پوستر٬ فيلم كوتاه٬ كارت پستال٬ تقويم و مشابه آن‌ها دارد و از سال ۱۳۸۶ به بعد وارد عرصه انيميشن‌سازي نيز شده است. او همراه با پسرش رامين در اين زمينه فعال است و نتيجه اين همكاري، ساخت چندين فيلم انيميشن كوتاه از جمله مجموعه «دلقك‌ها» ست.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۷:۱۲ توسط:سنا موضوع:

معما ! از نوع جنايي

جنايت در مسير فرودگاه 

ساعت 12 ظهر روز سه‌شنبه دهم نوامبر بود؛ يك روز نسبتا سرد پاييزي. آسمان ابري بود، اما خبري از باران نبود. كميسر استيو پالمر در دفتر كارش نشسته بود كه در جريان وقوع قتل فجيعي در اطراف فرودگاه وارهون قرار گرفت.

براساس گزارش داده شده، مرد چهل و يك ساله‌اي به نام جورج رايس به طرز دلخراشي به قتل رسيده و جسدش زيرپل اتوبان كلرادو در دو كيلومتري فرودگاه وارهون رها شده بود.

كميسر با عجله به طرف محل جنايت حركت كرد و نيم ساعت بعد در آنجا حاضر شد و تحقيقات پيرامون قتل جورج رايس را آغاز كرد.

جسد مقتول زيرپل در كنار سنگ بزرگي در حالي كه در خون خود غلتيده بود، ديده مي‌شد. مقتول يك كت‌وشلوار سرمه‌اي گرانقيمت با پيراهن آبي‌رنگ و كراوات زرشكي به تن داشت كه البته رنگ خون به خود گرفته بودند. از گلوي بريده شده مقتول جوي باريكي از خون سرازير شده و در اطراف سرش حوضي از خون تشكيل شده بود. آثار خراش و ضرب و جرح روي صورت مقتول بوضوح ديده مي‌شد.

كميسر بدقت به وارسي جسد پرداخت و متوجه ضربات كارد روي شكم وي شد كه در كمال قساوت و بيرحمي به بدن وي وارد شده بود. در مچ‌دست او ساعت گرانقيمت و يك دستبند طلا ديده مي‌شد. همچنين كيف پول مقتول كه حاوي مقداري دلار و كارت شناسايي بود در جيب بغل كت قرار داشت.

كميسر پس از اين كه به دقت جسد را مورد بررسي قرار داد به گزارش سروان اسكات معاون پاسگاه منطقه گوش سپرد. وي گفت: ساعت حدود 10 و 30 دقيقه بود كه مردي سراسيمه با كلانتري تماس گرفت و اعلام كرد دوست و شريكش به نام جورج رايس مورد حمله قرار گرفته و جسم بي‌جانش زيرپل اتوبان كلرادو در نزديكي فرودگاه رها شده است. وي كه خودش را آنتوني كرويل معرفي مي‌كرد درخواست كمك و عنوان كرد كه دوستش هنوز زنده است و نفس مي‌كشد. ما نيز بلافاصله به طرف محل حركت كرديم، اما لحظاتي قبل از رسيدن ما جورج جان باخته بود و ما نيز تحقيقات مقدماتي را آغاز كرديم. به علت رفت و آمد كم در محل متاسفانه كسي در اطراف شاهد وقوع اين جنايت نبود. ما فقط لاستيك خودرويي را در محل پيدا كرديم كه همكاران پليس در حال بررسي آن هستند. ضمن اين كه گوشي تلفن همراه مقتول را در كنار اتوبان و در 30 يا 40 متري محل جسد پيدا كرديم. آخرين تماس ثبت شده در گوشي مربوط به شماره دوست وي، آنتوني كرويل بود كه ساعت حدود ‌10 و 15 دقيقه صبح انجام گرفته است. سروان اسكات در ادامه گزارش خود گفت: براساس نظريه پزشكي قانوني، ساعت وقوع جنايت بين 10 تا 10 و 30 دقيقه بوده است. سه ضربه كارد روي شكم مقتول وارد و گلوي وي بريده شده است. بنا به اظهارات شريك مقتول، ظاهرا مقتول از بانك پول زيادي گرفته و پس از خروج از بانك طعمه قاتلان‌شده و چنين مرگ دردناكي را متحمل شده است.

معاون پاسگاه پليس منطقه ادامه داد: هيچ اثر انگشتي در محل وجود ندارد و نتوانستم آلت قتاله را كه احتمال مي‌دهيم كارد بزرگي باشد، پيدا كنيم. كميسر در خصوص شغل مقتول پرسيد كه سروان پاسخ داد: وي يك شركت بزرگ پيمانكاري ساختمان دارد كه البته 20 درصد سهام اين شركت متعلق به شريك وي، آنتوني كرويل است؛ همان شخصي كه وقوع قتل را اطلاع داد. ظاهرا قرار بوده مقتول پول را براي آنتوني ببرد كه در دام سارق يا سارقان افتاده و چنين سرنوشتي برايش رقم خورده است.

كميسر چند سوال از سروان كرد و سراغ آنتوني كرويل، شريك مقتول رفت. آنتوني كرويل كه لباس اسپرت، شلوار جين، بلوز زرشكي‌رنگ و كاپشن چرمي به تن داشت، گفت: واقعا متاثر شدم. جورج بيچاره آرزوهاي بزرگي در سر داشت. او عاشق شهرت بود و مي‌خواست سرمايه‌گذاري بزرگي در كار مسكن و برج‌سازي كند، اما بلندپروازي وي كار دستش داد و چنين اتفاقي برايش افتاد.

وي ادامه داد: جورج فقط به فكر ثروت‌اندوزي بود و به هيچ چيز ديگري فكر نمي‌كرد، اما در عين حال گاهي هم خرج‌هاي بي‌اساسي مي‌كرد. بخصوص وقتي تصميم به خوشگذراني مي‌گرفت و نوشيدني مصرف مي‌كرد، ديگر هيچ چيز جلودارش نبود.

وي در ادامه در مورد شراكتش با مقتول گفت: دو سال مي‌شود كه 20 درصد سهام شركت او را خريداري كرده‌ام. در اين مدت سود زيادي نبردم، چرا كه وضع پروژه‌ها خيلي مطلوب نبود. جورج هم با رفتار و برخوردهاي خشكش وضع را بغرنج‌تر مي‌كرد. در معامله خيلي صادق نبود و مرا هم در جريان امور قرار نمي‌داد. مي‌‌خواست تمام كارها را خودش به تنهايي انجام دهد. من هم براي اين كه درگير نشوم كاري به كارش نداشتم و فقط ‌گاهي حساب‌ها را بررسي مي‌كردم. البته جورج آدم دغلبازي نبود. ولي دلش نمي‌خواست من در كارها دخالت كنم. هر وقت هم اعتراض مي‌كردم، مي‌گفت تو فقط در يك‌پنجم از شركت سهم داري. كميسر در مورد چگونگي وقوع جنايت و اطلاع او از قتل جورج پرسيد كه كرويل پاسخ داد: قرار بود امروز صبح جورج 50 هزار دلار پول نقد بياورد تا پيش‌پرداخت خريد قطعه زميني را در منطقه ويتالي بدهيم. ساعت 7 و 30 دقيقه صبح با جورج تماس گرفتم. در بانك بود و گفت در خانه بمان تا پول را بگيرم و بياورم. گفت همراه يكي از دوستانم هستم. من هم لباس رسمي پوشيده و آماده در خانه منتظر او شدم. قرار ما در ويتالي ساعت 9 صبح بود. جورج هم قول داده بود تا ساعت 8 و 30 دقيقه خودش را مي‌رساند تا سر وقت حاضر شويم، اما آمدن او طولاني شد. هر چه صبر كردم خبري از جورج نشد، تلفن همراهش را هم جواب نمي‌داد. تا اين كه ساعت حدود 10 تلفن زد. وقتي گوشي را برداشتم صداي ناله‌اي در گوشي پيچيد. به زحمت حرف مي‌زد. دائم آه مي‌كشيد. صدايش به قدري ضعيف بود كه بسختي شنيده مي‌شد. فقط اين را فهميدم كه گفت دارم مي‌ميرم. پول‌ها را بردند. الان زيرپل نزديك فرودگاه... بعد هم صدايش قطع شد. هر چه داد زدم الو جوابي نيامد. فكر كردم سر به سرم مي‌گذارد، اما با خودم گفتم نكند واقعا بلايي سرش آمده. با عجله سوار خودرويم شدم و به طرف فرودگاه رفتم. در محلي كه گفته بود، زيرپل اتوبان كلرادو توقف كردم. نگاهي به اطراف انداختم. خبري نبود. با ترس و لرز پياده شدم و رفتم زيرپل. در آن موقع بود كه با جسد خون‌آلود جورج روبه‌رو شدم. هنوز زنده بود و نفس مي‌كشيد، اما خون زيادي از او رفته بود. در آن لحظه دست و پايم را گم كرده بودم و نمي‌دانستم چه كار كنم. وحشت‌زده با پليس تماس گرفتم و جريان را اطلاع‌ دادم. لحظاتي قبل از رسيدن ماموران و نيروهاي كمكي جورج درگذشت.

وي ادامه داد: قاتل يا قاتلان بيرحم پول‌ها را سرقت كرده و او را به قتل رسانده بودند. من خيلي اصرار كردم كه با هم به بانك برويم، اما او مثل هميشه مي‌خواست تمام كارها را خودش انجام دهد.

كميسر از او در مورد شخصي كه جورج گفته بود با او هستم پرسيد كه آنتوني جواب داد: چيز زيادي در مورد او به من نگفت. حتي اسمش را هم بازگو نكرد. فقط گفت با يكي از رفقا مي‌آيم.

كميسر از او خواست در مورد دوستان مقتول بگويد كه آنتوني گفت: جورج دوستان صميمي زيادي نداشت. هر بار با يك نفر نشست و برخاست داشت و پس از مدتي او را رها مي‌كرد و سراغ يكي ديگر مي‌رفت. نمي‌شود گفت كه واقعا دوست صميمي قديمي داشت يا نه، ضمن اين كه من اساسا در زندگي خصوصي او دخالت نمي‌كردم.

كميسر يك ساعتي از وي بازجويي كرد و آن گاه دوباره سراغ جسد مقتول رفت. نگاهي به اطراف انداخت و آن گاه دقايقي با سروان صحبت كرد. پس از آن آنتوني كرويل را به جرم قتل عمد شريكش، جورج رايس دستگير كرد.

شما خواننده عزيز حدس بزنيد كميسر از كجا فهميد كرويل قاتل است. كميسر حداقل سه دليل براي دستگيري قاتل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانيد حتما متوجه خواهيد شد.

حميد موفق/هفته نامه تپش


پاسخ معما : به نظرات مراجعه فرماييد  



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۷:۱۱ توسط:سنا موضوع:

من عاشق ورودي 89 هستم !

بچه كه بوديم ، بهمون ميگفتن اين جمله رو تكميل كن : من عاشق پدرم هستم چون ............. من عاشق مادرم هستم چون ...........

من عاشق ورودي 89 هستم چون دوستي مثل ميلاد نادري دارم كه بيشتر از خودم ، نگران وضعيت تحصيلي منه ! من عاشق اين ورودي ام چون دوستي مثل سالار حسينعلي فام دارم كه اِندِ رفاقته ، اِندِ معرفت و مرام ، اِندِ صلابت و اِندِ مردونگيه . به سلامتي آقاسالار كه از پشت خنجر نميزنه و همه چي رو زل ميزنه تو چشات و بهت ميگه ! ______ به سلامتي هوزان محمدي ! كه پزشك ترين دوست من است !! به سلامتي هوزان كه ترم 4 دستشو گذاشت رو شونه م و بهم گفت اميدم فقط به خدا باشه و از هيچكس جز خدا نترسم ! ( يه مشكلي واسم پيش اومده بود ، داغون بودم !!! ) _______ به سلامتي حسين گلمحمدزاده ! كه مثل داداشم دوسش دارم _____ و درود بر خانم رامك برنوس ! كه ذره اي غرور تو وجودشون نيست .. درود بر خانم برنوس كه روح بلندي دارن .. من تا به حال با شخصيت تر از ايشون نديدم .. درود بر خانم برنوس و داداش گلشون ، آقاي رامين برنوس ______ به سلامتي محمد سرباز ! كه عاشق آهنگ "ناري ناري" (برگزيده بهترين آهنگ2014!!!) هستش .. به سلامتي محمد كه اِندِ آرامشه و ميتوني روش حساب باز كني و بهش تكيه كني ! _________ به سلامتي سعيد نوري كه مذهب خاص خودشو داره ! و كاري به چپ و راست نداره !!! به سلامتي سعيد كه توي حال زندگي ميكنه ! و از لحظه لحظه زندگيش استفاده ميكنه _________ و در آخر ، به سلامتي باحال ترين رفيقم ، عبدالله نصيرزاده ! كه ترم 3 ، يك ماه اول ترم رو به جاي من رفت كلاس تا من غيبت نخورم !! به سلامتي حاج عبدالله ! كه همه قانون هاي عالم رو ميبره زير سوال !!! ____ به سلامتي تك تك بچه هاي 89 _____ راستش الان كه دارم اينارو مينويسم ، از بعضي از بچه هاي 89 دلخورم !! ولي نميخوام در موردش حرف بزنم ! بعضيا دلمو شكستن !! و حرفايي زدن كه نبايد ميزدن ! اون حرف ها ، اون نگاه ها هيچوقت از يادم نميره ! ولي من بخشيدمشون !!! از همه كساني هم كه بهشون بي احترامي كردم ، ميخوام كه منو ببخشن !! _____ من خوشبختم بچه ها ! يعني همه مون خوشبختيم ! چون همديگرو داريم .. من خوشبختم چون مادري دارم كه شب كنكور تا صبح نخوابيد و كنارم نشست و بغلم كرد و گفت كه چقد دوسم داره ! گفت كه اگه كنكور هم قبول نشم ، حاضر نيس منو با همه دنيا عوض كنه ! _____ حرف آخرم اين هستش كه ، بياييد مواظب حرفايي كه ميزنيم ، باشيم ! مواظب رفتارمون باشيم ! شايد حرفي ، نگاهي ، رفتاري ; دل يكي رو بشكنه ! بچه ها بياييد دست همديگرو بگيريم نه مچ همديگرو ! ____ من خوشبختم چون عضو ورودي 89 هستم .. من خوشبختم چون با شما و پيش شما هستم _______ موفق و مويد باشيد ________




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۷:۱۰ توسط:سنا موضوع:

5

خانم دكتر درزي گفتن به علت مسائل شخصي از ادامه ي صندلي داغشون معذورن! پرونده صندلي داغ ايشون قبل از موعد بسته مي شه. 

دوستان تو همين پست در قسمت نظرات نفر بعدي رو پيشنهاد كنيد. 

ايام به كام



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۷:۰۹ توسط:سنا موضوع:

من از ورودي 89 متنفرم

من متنفرم و از اين حرفم هم هيچ گونه ناراحتي‏اي ندارم. 3 سال صبر كردن هيچ فايده‏اي نداشت. اوضاع هيچ تغييري نكرد. جدا از اينكه اين نوشته شايد يك درد و دل باشد اما بيشتر از آن يك هشدار به تمام ورودي است. به تمام دختر و پسرهايي كه به اجبار با آنها همكلاس و هم‏ورودي شده‏ام. شمايي كه دغدغه‏ي اصلي‏تان بايد ياد گرفتن زندگي باشد به فكر سياست بازي و نارو زدن و نفوذ در تشكل‏هاي دانشجويي مغرض هستيد. يا دنبال بالا بردن معدل به قيمت تخريب و زير سئوال بردن توانايي‏هاي ديگران. يا رسيدن به نيمه سيب كرم‏خورده گمشده‏تان به قيمت از دست دادن دوست‏هاي صميمي. يا گند زدن به برنامه هفتگي تمام ورودي به قيمت كلاس زبان پنج‏شنبه‏تان. يا حسادت به يك نمره 9.5 درس ايمني كه احيانا نشود 10. يا به اميد تقلب سر جلسه امتحان رفتن. يا گذراندن علوم پايه با 20 نمره شيفت.

اصلا اهميتي برايم ندارد كسي از اين حرف‏ها ناراحت شود. چون نه نيازي به شما دارم و نه در آينده خواهم داشت. تكيه دادن به ديوار شما يعني ريختن آوار روي سر. 3 سال با شما بودن جز افسردگي هيچ چيز براي هيچ كس ندارد. جز شنيدن دروغ‏هاي گنده‏تان هيچ شنيده‏اي ندارد. ديدن التماس يك نفر براي نمره، رقت انگيز ترين صحنه‏ي دنياست كه به لطف بزرگواري جميع ورودي بارها و بارها شاهد عيني اين منظره سخيف و زشت و حال به هم زن بوده‏ام. كساني كه اگر مجال داشته‏باشند ساعت‏ها دم از عدالت و حق و تلاش مي‏زنند ولي وقتي پاي خودشان وسط بيايد پول و پارتي و پررويي و بي‏حيايي حرف اول را مي‏زند. دردِ دل فراوان است اما دريغ كه گوشِ دل نيست.

«مشت نمونه‏ي خروار است.» وقتي جامعه‏ي تحصيل‏كرده ورودي 89 قدرت تشخيص دوست و دشمن خود را ندارد و بارها و بارها از يك سوراخ لو رفته گزيده مي‏شود چه انتظاري از آينده آن جامعه مي‏توان داشت؟ رسما بايد فاتحه‏ي جامعه‏ي تحصيل‏كرده‏ي آن مملكت را خواند. يك گروه از پزشكان آينده -كه قدرت خدادادي و استثنايي تجزيه و تحليلشان را در راستاي كارهاي هيچ و پوچ قرار داده‏اند و 90% اوقات طلايي جواني‏شان به خواندن و مطالعه مي‏گذرد آن هم مطالعه نه از جهت بالا بردن سواد علمي (كه اگر اين‏گونه بود غصه‏اي نداشتيم) بلكه براي گرفتن 25/0 نمره بيشتر از ديگري كه به ظاهر رفيق ولي در باطن رقيب خوني است- دور هم جمعند و كك‏شان هم نمي‏گزد كه دارند به چه بيراهه‏اي مي‏روند.

در ورودي پزشكي 89 حسادت حرف اول را مي‏زند. هر كه به زيور چركين و لجني حسد آراسته شد قطعا پيروز است. جايي كه تمام همّ و غم اعضاي بيش فعالش جمع كردن يك عده معلوم‏الحال دور خود باشد آن هم به چه دليل؟ به اين دليل كه اطرافيان مانند گوسفند مطيع و فرمانبردار باشند و نظرشان به هيچ انگاشته شود و ديكتاتوري مطلق در گروهي 13 نفره به خوبي تجربه شود و تمرين گردد. ورودي‏اي كه به حال و صميميت چند نفر مهمان صميمي حسرت مي‏خورد و در راه مثل آنها شدن هم هيچ كاري نمي‏كند، چون از نظرشان نفع فرد به نفع گروه ارجح است، چه آينده‏اي دارد؟ خرواري كه با اين مشت‏ها تشكيل شود آينده‏اش به مراتب اسف بار تر است.

حرف زياد است، مجال كم. اين نوشته حرف‏هايي از ته دل بود كه چشم در اين 3 سال ديده و گوش شنيده است. مثل قبل شخصا تا جايي كه مي‏توانم از ورودي دوري مي‏كنم و به لاك خود مي‏روم تا از گزندشان در امان باشم.

هر چند كه موفقيت براي چنين جامعه‏اي غير ممكن است اما چون آرزو بر جوانان عيب نيست، در ابتداي سال جديد  براي تمام هم‏ورودي‏هاي اجباري آرزوي موفقيت مي‏كنم.

تمّت



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۷:۰۸ توسط:سنا موضوع:

تبريك




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۷:۰۷ توسط:سنا موضوع:

افشاي اسناد محرمانه ورودي

به اطلاع مي رساند كه

به زودي تمام اطلاعات به ظاهر محرمانه

و فوق محرمانه ورودي

كه درمدت علوم پايه برسر اين ورودي گذشت


براي اولين بار به طور كامل فاش خواهد شد


جهت تنوير افكار ورودي و دوري از مسايل جديد ( پيشگيري  بهتر از درمان است )


اين اطلاعات شامل مطالب اتفاق افتاده از ترم اول تا همين

مساله ج ن ي ن شناسي و علوم پايه اخير مي باشد.

اميد است ........ !


به زودي



البته توجه كنيد اينا فقط در قالب يك طنز تلخ بيان خواهد شد !


18 روز تا افشاي اطلاعات

( هر 7 روز به روز مي گردد )



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۷:۰۶ توسط:سنا موضوع:

صندلي داغ

آرزو دارم نوروزي  كه پيش رو داريد آغاز روزهايي باشد كه آرزو داريد

 

سلام به دوستاي گلم..

 

عيدتون مبارك باشه و اميدوارم سال خوبي داشته باشين..

 

الهام درزي رامندي هستم.. متولد 31/5/1371.... محل تولد : تهران .....

 

فرزند پنجمه خانواده اي 6 فرزنده هستم... 3 خواهرو 2برادر دارم... نام پدرم عبدالله

 

و نام مادرم مستوره .. پدرم در كار ساخت و سازاست و مادرم خانه دار....

 

دوران تحصيل رو از ابتدايي تا پيش دانشگاهي تو مدرسه دولتي درس خووندم...

 

از دوره راهنمايي درس رو جدي گرفتم و قبولي در پزشكي از همين سن در سرم بود.

 

رشته ي سال دوم دبيرستانم رياضي بود اما سال سوم به تجربي تغيير رشته دادم..

 

 همون سال اول رشته اي كه دوست داشتم قبول شدم.. حالا هم كه اينجام.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۷:۰۵ توسط:سنا موضوع:

چارشنبه سوري!

چارشنبه سوريو چيكار كردين؟

خوش گذش؟!

يه فيليمي رو از هفته قبل ميخواسم ببينم ولي بچه ها مخمو زدن كه بيا بريم بيرون، با خودم گفتم تكرارشو بعدا  ميبينم كه الان فهميدم  ، نه تكرار داره نه قراره دوباره پخش بشه ... كافي بود من ميديدمش ،كم ..كم.. يه ديوس بار پخش مجدد ميزدن

حالا بگذريم ..ساعت هفت رفتيم سر يه ميدوني

هيشكي نبود دو سه تا بچه بودن سيگارت مينداختن

يه يارويي اونور گوشه موشه ها از تو تاريكي اومد  گف داداش وايسين زياد شيم  ،يه چهل پنجاه نفر مثل كلني  كه دورمون جمع شدن از تو افق يه ميني بوس برادران زحمت كش نيروي انتظامي ظاهر شد.. پارك كرد ،اغا سرهنگه اوفتاد پايين ،

اغا واينستا

اغا تجمع نكن ،هركي رو بگيريم تا 16 ام داخله ..با خودم داشتم فك ميكردم خوبه ديگه بگيرنم 17ام هم كه كلاسا شورو ميشه ، قشنگ جزوه هارم ميبرم الفا رو اين ترم رديف كنيم  :Dتو همين فكرا بودم يه بمب هيدروژني  زدن جلو پاي اين اغا سرهنگه ، ميتونم بگم تقريبا  تو دودش محو شد ..فقط صداش ميومد كه كار كي بود و بگيرمش اين باتوم ميكنم تو...چشمش!

يه كم دور دور زديم تو كوچه موچه ها  ،يه طرف با برف شادي ماشينا رو سفيد ميكردن

يه طرف ادمارو سفيد ميكردن

يه طرف با فندك  شعله اتش ميدادن هوا و...يه طرف خيابونو بسته بودن جوونا مطابق با آرمانهاي اسلامي گانگم استايل ميرفتن شيشه ساختمونا از صدا باندا ميلرزيد ، همينجور مث هويج داشتيم تشويقشون ميكرديم كه يكي از اونور داد زنان ميدويد كه مامور مامور.. حالا اينا فلنگو بستن مام مث اوسكولا قاطيشون ميدوويم ،اخه يكي نيس بگه تو سر پياز ي ته پيازي ..واللا

 ديدم اينطوري نميشه الانه يا زير دست وپا به فنا برم يا هم از پشت برادران زحمت كش در خدمتمون باشن كلاه كاسكت گذاشتم سرم ،از اونجا كه تيره پوشيده بودم تقريبا همرنگ برادرا بودم كم كم سرعتمو كم كردم قاطي برادرا افتاديم دنبال ملت :D

سر اخر پپيچيدم تو كوچه وخلاص ، خداييش الان كه فكر ميكنم ميبينم  اين مامورا نبودن اصن خوش نميگذش ، يه كم كه نفس تازه شد رفتم پايين تر ،بچه هاهم گم وگور شدن ، بيا پيداشون كن ،

سر يه ميدوني ، ديدم ملت دوگروه شده بودن با ترقه و بمب هيدروژني والبمب وسنگ وهرچي به فكرت برسه دارن از خجالت هم درميان،غلط نكنم  يكي از دلايلي كه كسي جرات نميكنه به كشورمون حمله كنه همين ديدن  چند تا ازاين صحنه هاي چارشنبه سوريه ،

 تازه اون لحظه كه من اونجا بودم  شوخيش بود داشتن  دس گرمي ميزدن ،من كه دور شدم يك صداي انفجار ميومد حدس زدم دوسه تا از اين ماشينارو تركوندن دور همي ،واس تنوع

هرطوري  بود رسيدم طرفاي ماشين كه ديدم خيل عظيمي از جوونا  سمتم ميدون ..چي شده چي نشده ،برادراي خوش تيپ ومجهز!!  به مهموني ملحق شده بودن  ، بزنم به تخته  چه قد وهيكيلي ،چه جذبه اي ..چه كلاهي..:D

البته خوشبختانه از ابزار هاشون استفاده نميكردن فقط ميخواستن اوضاع از كنترل خارج نشه كه در برخي مواقع نميشد كه نشه

چي بودن ماشالله ماشالله ،قد دومتر ، چار شونه ،لولو بيا منو بخور ،چهار پنج نفري يه ديويس نفرو دنبال ميكنن

رفتيم توي كوچه گير كرديم بين دو ميدون  بالاتر ميدون جنگ پايينترميدون  برادرا ،هيچي ديگه تنها كاري كه به مغزم رسيد ،اس غزل خدافظي واسه دوستان بفرستم كه اخر سالي ، خوبي بدي ديدن حلال كنين احتمالا تا اخر عيد برم خارج نيسم .. يكي بود ميگف اومدم بچه پرو بازي درارم فيزا رو بندازم تو لباس اوني كه دنبالم ميكنه  انچان زد از پام نفسم نيومد بالا فوحش بدم ..‌آش ولاش كشونده بود خودشو تو جمع ما ،

هيچي ديگه اتفاق خاصي نيوفتاد فقط اين كه الان از خارج دارم واستون پست ميذارم :D


فهلا




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۷:۰۴ توسط:سنا موضوع:

بهتر باشيم...

شايد از اينكه تسليت گفتم ناراحت شده باشيد اما خب راستشو بخواين حقيقت اينه كه يه سال ديگه خوب يا بد از زندگيتون سپري شد. در واقع يه سال پيرتر شدين و به مرگ نزديكتر...هدف من آزردن شما عزيزان نيست اما همانطور كه خدا هم در قرآن اشاره مي كنه به نظرم آدمي گه گداري بايد يادي هم از مرگ بكنه...از ديد من مرگ جالبترين فرآيند ممكن در عالم هستيه...اما خب به خودي خودش شايد اصلا چيز خاصي نباشه اما چيزي كه مرگ رو ويژه جلوه مي ده خود فرده...تا حالا به اين فكر كردين كه مرگتونو ويژه جلوه بدين؟ هدف من صرفا اينه كه يه فيدبك به گذشتتون داشته باشين؛ يه نيم نگاه...ببينيم چيكار كرديم و مي خايم بكنيم؟ هدفمون چي بود و حالا چيه؟ نسبت به گذشته بهتر شديم يا...؟ يا شايدم اصن مهم نيست چون همونيم كه بوديم.نه؟! از ديد من مرگ عادلانه ترين فرآينده آفرينشه و همه ميميرن و جالبش اينه كه در تنهايي ميميرن و فقط خودشان فريادرس خواهند بود...

مرگ

هدف من اين نيست كه بخوام به كسي پند و اندرز بدم چون همانطور كه بارها تو كلاس گفتم(موقعي كه استاد سوال مي پرسه) همتون اين چيزا رو بلدين اما اما... مهم به زبون آوردنشونه و از طرفي من هم در جايگاهي نيستم كه بخام كسيو نصيحت كنم چون لقمان حكيم نمي باشم! راستشو بخاين حوصلشم ندارم! هدف من صرفا بيان بود. نظرتون چيه يه نگاهي به حرف آدمايي بيندازيم كه مرگشونو ويژه كردن:

1.       من با زمان قرار هم زيستي مسالمت آميز گذاشته ام كه نه او مرتبا مرا دنبال كند و نه من از او فرار كنم، بلاخره كه روزي به هم خواهيم رسيد...          " ماريو لاگو"

زمان

 

2.       درك زندگي تنها با نگاه به گذشته ميسر است، اما زندگي كردن تنها با نگاه به آينده.     "سورن كيركگارد"

 

3.       هيچ چيزي نمي توان به كسي آموخت، اما مي توان به او كمك كرد تا پاسخ ها را در درون خود بيابد.    "گاليله"

 

به گمونم اين نابغه فيزيك رو به اندازه كافي بشناسيد. اما اينشتين جملات قصاري داره كه دقت به اونا براي جمع و جور كردن كلاف سر در گم زندگي و حرفاي من مطمنا نمي‌تونه خالي از لطف باشه.

۱- كنجكاويتان را دنبال كنيد: “من استعداد به خصوصي ندارم. فقط به شدت كنجكاوم.”
درباره چه چيزي كنجكاو هستيد؟ دنبال كردن كنجكاويتان راز موفقيتتان است.

۲- پشتكار با ارزش است: “نه اينكه من خيلي باهوش باشم؛ بلكه با مسايل زمان بيشتري مي‌مانم.”
تا زمانيكه به هدفتان برسيد، پشتكار داريد؟ اينشتين مي‌خواهد بگوبد، تمام ارزش تمبر پستي به اين است كه با تمام نيرو به چيزي بچسبد، تا اينكه به مقصدش برسد. مانند تمبر پستي باشيد، مسيري را كه آغاز كرديد به پايان برسانيد. در جايي ديگر اينشتين گفته بود: “من براي ماه ها و سالها فكر مي‌كنم و فكر مي‌كنم. ۹۹ بار نتيجه اشتباه است. صدمين بار حق با من است.”

۳- تخيل قدرتمند است: “تخيل همه چيز است. تخيل پيش نمايشي از جذابيتت هاي آينده زندگاني است. تخيل با ارزش‌تر از دانش است.”
آيا از تخيل‌تان استفاده مي‌كنيد؟ اينشتين مي‌گويد تخيل با ارزش‌تر از دانش است. به ياد بياوريد كه توماس اديسون مي‌گفت: “براي ابداع، به يك تخيل خوب و كپه‌ايي از آت و آشغال نياز داريد.”

تفكر

۴- اشتباه كردن اتفاق بدي نيست: “فردي كه هرگز اشتباه نكرده، هرگز چيز جديدي را امتحان نكرده است.”
از اينكه اشتباه كرديد، نترسيد. اشتباه شكست نيست. اشتباهات مي‌تواند شما را باهوش‌تر، سريع‌تر و بهتر كنند. در واقع شما زماني موفق خواهيد شد كه دو چندان اشتباه كرده باشيد.

۵- براي اكنون زندگي كنيد: “من هرگز به آينده فكر نمي‌كنم – آينده به زودي فرا خواهد رسيد.”
شما نمي‌توانيد فورا آينده را دست خوش تغييرات كنيد، بنابراين بسيار مهم است كه تمام تلاشتان را براي “اكنون” وقف كنيد.

۶- انتظار نتايج متفاوت نداشته باشيد: “حماقت اين است كه بارها و بارها كاري يكسان انجام دهيد و انتظار نتيجه‌اي متفاوت داشته باشيد.”
شما نمي‌توانيد كاري يكسان را هر روز انجام دهيد و انتظار تفاوت در نتايجش داشته باشيد. به عبارتي، براي ايجاد تغيير در زندگي بايستي در خودتان تغييراتي ايجاد كنيد.

نبوغ

۷- حماقت و نابغگي: “تفاوت بين حماقت و نابغه بودن در اين است كه نابغه بودن محدوديت‌هاي خودش را دارد.“

۸- يادگيري قوانين و سپس بهتر بازي كردن: “شما بايستي قوانين بازي را بياموزيد. و سپس بهتر از هر فرد ديگري بازي مي‌كنيد.”
دو كار است كه بايد انجامش دهيد: ابتدا بايد قوانين بازي را كه مي‌خواهيد بازي كنيد بياموزيد. درست است، خيلي هيجان انگيز نيست اما حياتي است. بعدا، شما بهتر از هر فرد ديگري بازي خواهيد كرد.

۹- دانش از تجربه مي‌آيد: “اطلاعات، دانش نيست. تنها منبع دانش، تجربه است.”
دانش از تجربه مي‌آيد. شما مي‌توانيد درباره‌ كاري بحث كنيد، اما بحث كردن فقط دركي فيلسوفانه از آن كار به شما مي دهد. پس بحث به خودي خود بي نتيجس! شما بايستي در ابتدا آن كار را تجربه كنيد تا بدانيدش. چه كنيم؟ تجربه بياندوزيد. وقتتان را خيلي بابت اطلاعات نظري صرف نكنيد، برويد و كاري انجام دهيد تا تجربه‌ايي با ارزش را كسب كنيد.

 

در واقع منم مي گم ياد بگيريد كه ياد بگيريد...

و اما در پايان بياييد قدم به قدم آتشي گرم و پر شرر برافروزيم و همه با هم و دست در دست گرداگرد آن بايستيم تا از دور دستي بر آتش داشته باشيم. بياييد شهامت داشته باشيم و عهد كنيم و همه با هم افكار و عقايد كهنه و خاطرات ناخوشايند خويش را در شراره هاي آتش بيندازيم و سوختنشان را در شعله هاي رنگين و سرخ آتش بنگريم. بياييد جرات داشته باشيم و دل در دل همچنان بايستيم و خاكستر شدنشان را نظاره گر باشيم. بياييد غيرت داشته باشيم و چشم در چشم آبي پاك و روشن روي آن بيا‏فكنيم و خاكستر و تاريكي ها را با آن بشوييم و كينه ها را خاموش سازيم. بياييد تن به تن آنها را خاك كنيم تا شايد تنها غباري از آنها در دل خاك بماند. مابقي خاكستر را هم به دست طبيعت مي سپاريم تا با نسيم، باد و يا شايد هم طوفان خود آنها را ببرد و تنها غباري از آنها در هوايي بماند كه هر روز دوباره باز هم آن را استنشاق مي كنيم...

گرداگرد آتش

در عشق هميشه قطره‏اي جنون است و در جنون هم هميشه قطره‏اي عقل    " نيچه"

اميدوارم كه شهامت بهتر شدن را داشته باشين...

با آرزوي سالهايي بهتر براي شما عزيزان و خانواده گرانقدرتان             "هوزان محمّدي"

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۷:۰۳ توسط:سنا موضوع: