سناطب سناطب .

سناطب

خواستگاري(فقط آقايون بخونن) !!!

500سال بعد خلقت آدم :

با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري تو غار طرف!بلند دادميزني: هاكومبازانومبااا {يعني من موقع زنمه } !!

بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره ، با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و ميگن :از خودت غار داري؟؟دايناسور آخرين مدل داري ي ي ؟؟ --دده وااي :))) -- بلدي كروكوديل شكار كني؟؟خدمت سربازي عليه قبيله آدم خوارهارو رفتي؟؟.. بعد عروس خانوم كه اونم از اين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده!برات چايي مياره و تو ميريزي روي خودت!

2500سال بعد خلقت آدم :

انسان تازه كشاورزي رو ياد گرفته!...داري تو مزرعه بيل ميزني !! يه دختري رو كنار مزرعه ميبيني،عاشقش ميشي....واسه همين با چن خلوار گندم به مزرعه پدر دختره ميري!!اونجا ازت مي پرسن:جز خودت كه اومدي خواستگاري،چن تا خر ديگه داري؟!! چن متر زمين داري؟چن تا خوشه گندم برداشت ميكني؟!رفتي سربازي خدمت پادشاه!؟! ... بعد دختره با يه كوزه چاي! وارد ميشه و تو واسه اينكه نشون بدي خيلي ي ي هولي!تمام كوزه رو خالي ميكني رو سرت!

10سال قبل : !!!!

خدمت مقدس سربازي ! رو تموم كردي،علاف تو خيابونا ميگردي!مامانت ميگه بيا زنت بدم!!! -دده وااااااي!-مامانت ميگه دختره اقدس خانوم،همسايه تون،خيلي دختر باكمالاتيه ! تو هم دختره رو تا حالا نديدي! ولي قبول ميكني!!مهم نيس تفاهم داشته باشين يا نه! بعد ازدواج فرصت واسه تفاهم زايي و شناخت و...!! زياده ! در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پابرجاست !

هم اكنون!!

به دليل پيشرفت تكنولوژي،در حالد حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج دارين! البته از MSN يا ICQ هم ميتوني استفاده كني ولي اونا آيكن هاي لازم واسه خواستگاري رو ندارن!...پس از نصب ياهو مسنجر،به يه روم شلوغ ميري ، هر اسمي كه خوشت اومد اد ميكني!و با استفاده از آيكن هاي مربوطه خواستگاري رو انجام ميدي! البته ياهو قول داده كه نسخه جديدش،داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك و بچه زايي و ...!! هم باشه ! ... به اميد پيشرفت هر چه سريعتر علم  :)))



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۲:۵۲ توسط:سنا موضوع:

به من بگو

مدت زيادي از تولد برادر "ساكي" كو چولو نميگذشت,ساكي كوچولو مدام ميخواست با نوزاد تازه متولد شده تنها باشه ولي پدر و مادرش ميترسيدن شايد اين اصرار اون از روي حسادت باشه ولي هيچ اثري از حسادت توي رفتارش ديده نميشد و"ساكي"روز به روز با برادرش مهربون تر ميشد تا اينكه بالاخره يه روز پدر و مادر قبول كردن كه ساكي تنهايي بره تو اتاق برادرش ولي پدر و مادر از درز در ميتونستن به حرفاش گوش بدن!

"ساكي"لب هاش رو به گوش هاي برادرش نزديك كرد:"داداش كوچولو:به من بگو خدا چجوريه;كم كم داره يادم ميره"



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۲:۵۱ توسط:سنا موضوع:

اطلاعيه تابستاني(شماره3)

سلام عليكم جميعا ،اميدوارم حال همگي تون خوب باشه.

نتايج پيگيري هاي مربوط به كلاسها:

جنين شناسي و زبان تشكيل ميشن.به احتمال زياد جنين رو هم مثل ساير درساي ترم ۵ بذارن رو سايت و مستقيما انتخاب واحد كنين.زبان۲ هم توي دانشكده خودمون تشكيل ميشه ولي هماهنگي هاش بعد شروع ترم(۲۵ ام) انجام ميگيره.

در مورد ايمني ها(نظري و عملي)و ميكروبها(نظري و عملي) متاسفانه گروه هاي مربوطه قبول نكردن كه كلاس توي دانشكده خودمون تشكيل بشه،اون افرادي كه ايمني ميخوان بايد با دندان ۹۰ و اونايي كه ميكروب ميخوان بايد با داروي۹۰ بردارن.

به طور كلي هر كي ميخواد با يه دانشكده ديگه واحد برداره بعد از شروع ترم بايد بره پيش خانم شيرزاد و برا دانشكده مربوطه برگ مهمان بگيره.

كسايي هم كه ميخوان با ورودي ۹۰ پزشكي واحد بردارن،نيازي نيست كار خاصي انجام بدن،ميتونن از ليست دروس ارائه شده در نيمسال،درس مورد نظرشون رو انتخاب كنن،مثل درساي ترم۵.

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۲:۵۰ توسط:سنا موضوع:

نظر سنجي

با عرض سلام و قت بخير خدمت تمام عزيزان


با توجه به ارزيابي دانشجويان هر ورودي جهت برگزاري كلاسهاي آموزشي مربوط به فعاليتهاي علمي - تحقيقاتي

خواهشمند است كارگاه و بازديدهايي كه علاقه مند شركت در آنها هستيد را در قسمت نظرات بيان كرده و به

ساير هم ورودي ها نيز اطلاع دهيد تا تعداد افراد متقاضي و تعداد كلاس هاي لازم هرچه زودتر تعيين شود.


* كلاسها در اواخر شهريور و در ماههاي مهر, آبان, آذر تشكيل خواهد شد.


* نظرات به صورت نام و نام خانودادگي و شماره دانشجويي و كلاس درخواستي



 با تشكر                    

محمدامين رضازاده             

كميته تحقيقات دانشجويي دانشكده پزشكي



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۲:۴۹ توسط:سنا موضوع:

اطلاعيه تابستاني(شماره2)

سلام خدمت همگي

مطابق ساير پست هامون در خدمتتون هستيم با چند تا خبر:

۱-قابل توجه افرادي كه قراره اين ترم هر كدوم از درساي ميكروب نظري،زبان۲ و ايمني عملي رو بردارن:چون شرط تشكيل كلاس اينه كه حداقل ۱۰ نفر خواهان درس مورد نظر باشن،پس خواهشا هر كسي خودش قراره اين درس رو برداره يا از دوستانش كسايي رو ميشناسه كه حتما حتما قراره بردارن يا اينجا به صورت نظر خصوصي بذاره و يا اينكه  با sms به بنده(حبيبي)خبر بده.

2-در مورد دو تا درس جنين و ايمني،چون تعداد متقاضي زياده،نامه اش رو نوشتيم و اميدواريم كه آموزش با تشكيل كلاس موافقت كنه.

3-از افرادي كه قراره اين ترم در كنار درس بهداشت 3،درس اخلاق رو هم بردارن،خواهشمنديم كه هر چه زودتر اطلاع بدن،برا تنظيم برنامه امتحاني لازمه.

4-قابل توجه افرادي كه ترم 4 مشروط شدن و چون اين ترم،ترم آخرشون محسوب ميشه قراره 20 واحد بردارن:اين افراد به شرطي ميتونن 20 واحد بردارن كه يه نامه بنويسن برا آموزش كل و اين نامه بره و تو شوراي اموزشي دانشگاه مطرح شه.اين نامه ها نهايتا ميرسه به دست خانم شيرزاد و چون خانم شيرزاد از 18 تا 25 شهريور قراره برن مرخصي،پس هر كس شامل اين مطلب ميشه هر چه زودتر اقدام كنه.

5- يادآوري ميكنم تاريخ شروع انتخاب واحد 18 و شروع كلاسها 25 شهريوره.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۲:۴۷ توسط:سنا موضوع:

ياس خشكيده قسمت دوم

آن شب وقتي خسته از سر كار به خانه برگشت متوجه شد مادرش گريه كرده است و گويي غم بزرگي در وجودش رخنه كرده بود. _چه شده مادر؟ -          چيزي نشده سرم درد ميكند و حال و حوصله ندارم. -          براي سر درد گريه ميكني؟ باور نميكنم -          الياس سر برگرداند و نگاهش به گوشه اتاق خيره ماند.هدايايي كه براي شكوه خريده و براي نامزدي به او داده بود، گوشه اتاقشان كنار هم چيده شده بود. -          كي اينها رو آورده؟ -          اي پسر بيچاره!! مادر بلند گريه ميكرد _به جاي گريه حرف بزن _عصر كسي در زد او را نميشناختم. مردي پشت فرمان بود و جواني كنار او نشسته بود سلام كرد و گفت اينها را اقاي جمالي دادند و گفتند از اين وصلت پشيمان شده ايم. هر چه پرسيدم گفت من چيزي نميدانم. از نگاهش معلوم بود نميشود بيشتر از اينها با او حرف زد. الياس با مادرش به خانه آقاي جمالي رفتند -          اقاي جمالي مگر چه شده نامزدي را به هم زديد؟ -          من از اول راضي نبودم اين وصلت انجام شود ولي بعد به اصرار زنم راضي شدم اما دخترم شكوه پايش را در يك كفش كرده كه اگر مجبورش كنيم با الياس ازدواج كند خودش را ميكشد  خب من هم به جاي اينكه ابروريزي شود بايد فكري كنم. الياس بدون اينكه حرفي بزند با شنيدن اين حرف خانه جمالي را ترك كرد.هرچند نميتوانست حرفهاي جمالي را باور كند ولي به خاطر شكوه بايد ميسوخت و ميساخت.تا اينكه خبرهايي از گوشه و كنار شنيد و متوجه حقيقت شد. كنار مغازه جمالي مغازه اي پر از اجناس لوكس داير شده بود. صاحب مغازه جواني بلند بالا و پولدار و زرنگ و زبان دار بود.اقاي جمالي پس از اينكه از طريق اين جوان توانسته بود ماشين قراضه و قديمي اش را به اتومبيل مدل بالايي تبديل كند مهر اين جون به دلش افتاده بود.جوان در برابر تمام محبتهايي كه به اقاي جمالي كرده بود از او خواسته بود خانه اي را در محل برايش اجاره كند. -يك طبه خانه خودم خاليست  قابل شما را ندارد اقا يوسف! يوسف بعد چند بار رفت و امد به خانه اقاي جمالي شكوه را هم ديده بود. اقاي جمالي منتظر بود يوسف زن و بچه اش را انجا ببرد و بتواند دوستيش را با يوسف از طريق همسرش محكمتر كند بالاخره طاقت نياورد و گفت : كي خانم و بچه  ها را مياوري؟ -من كه زن و بچه ندارم. -سر به سرم ميگذاري؟ - نه راستش من كسي رو نداشتم در زندگي دستم رو بگيره تا خانواده اي تشكيل بدم. اقاي جمالي با شنيدن اين حرف دود از كله اش بلند شده بود چه كسي بهتر از يوسف براي شكوه؟ هم خودش خوشبخت ميشد و به جايي ميرسيد هم دخترش يك عمر زندگي خوب و راحت داشت.بدون اينكه حرفي با زن و دخترش بزند خودش مساله را با يوسف مطرح كرده بود. و يوسف با خوشحالي پذيرفته بود. -          چه كسي بهتر از شما و دخترتان؟ -          ولي چه كنم كه مدتي قبل دخترم را به نامزدي يك جوان يك لاقبا در اورده ام -          عقد كرده ايد؟ -          نه! -          خب نامزدي را بهم بزنيد ان روز هر چه زنش التماس كرد و شكوه اشك ريخت فايده اي نداشت و اقاي جمالي هداياي نامزدي را پس فرستاد. الياس كه متوجه همه چيز شده بود توان تحمل نداشت . براي همين با عصبانيت اجر و چوبي برداشت و شيشه هاي مغازه يوسف را شكست. -          نامرد زنم را از دستم گرفتي. فكر ميكني ميگذارم؟ ميكشمت. به او حمله كرد يوسف در برابر ضرباتي كه ميخورد سكوت كرد و هيچ شكايتي از الياس نكرد. فقط در برابر همه به او گفت: طوري حسابت را ميرسم كه مادرت برايت عزا بگيرد. الياس به خانه برگشت.تمام وجودش از خشم ميلرزيد. يوسف بدون اينكه شكايتي كند سر و وضع خودش را مرتب كرد و خودش را براي مراسم نامزدي اش كه اواخر هفته بود اماده كرد هداياي گرانبهايي خريدو راهي خانه اقاي جمالي شد. -          همين كه با الياس دعوا نكردي  و جوابش را ندادي نشان دادي كه جوانمردي. چند روزي بود از يوسف خبري نبود. در مغازه اش هم بسته بود.به خانه هم نميامد. بالاخره به گوشش رسيد يوسف مرتكب قتل شده و دستگير شده.هيچكس نميدانست يوسف چه كسي را كشته. اقاي جمالي به ذهنش رسيد نكند او از الياس انتقام گرفته.به سرعت به كلانتري رفت و وارد اتاق افسر نگهبان شد. افسر اقاي جمالي را از اتاق بيرون كرد. -شما اجازه صحبت با متهم را نداريد. ماموران ماشيني را كه اقاي جمالي از يوسف خريده بود توقف كردند. -ماشينم را كجا ميبريد؟ -ماشين دزديست. انچه در مغازه يوسف بود همه مال دزدي بود.بالاخره معلوم شد يوسف چند سال قبل مرتكب قتل شده و فراريست. ................. نانوايي زياد شلوغ نبود.چند نفر منتظر بودند نوبتشان برسد.او اخرين نفر بود هوا خيلي گرم بود.زني جلوتر از او ايستاده بود و ميخواست نان هايش را جمع كند.كمي طول كشيد. -چند تا نان ميبري خانم؟ مگر قرار است هرچه نان پخته ميشود تو برداري؟   -زن ارام جواب داد.همين الام. ديگر تمام شد -تمام شد! خجالت بكش. يوسف جلو رفته بود نانها را از دست زن گرفته بود. و اسكناسي جلوي نانوا پرتاب كرده بود. -حساب كن. زن با او گلاويز شده بود.او زن را هل داد زن به زمين افتاد. -          آي جوان چي از زن و بچه مردم ميخواي؟ -          چيه همه تون مرد شديد؟اگه جرات داريد بيايد جلو پسري جوان از ميان صف بيرون امد. -اسياب به نوبت رعايت زن مردم رو هم نميكني؟ يوسف يقه مرد را چسبيده بود. -مواظب حرف زدنت باش.به تو مربوط نيست.زن مردم به تو چه ربطي داره كه فورا وكيلش شدي؟   يوسف با عصبانيت سر مرد جوان را به ستون كنار نانوايي كوبيده بود. خون از سر مرد جاري شد و بعد.... يوسف فرار كرده بود در طول اين سالها زندگيش را با سرقت گذرانده بود.نامش را هم عوض كرده بود. چند روز بعد اقاي جمالي با شكوه به خانه الياس رفت.اقاي جمالي با ديدن زن جواني كه در را رويشان باز كرد تعجب كرد. -          اقا الياس تشريف دارند؟ -          چند روزي ميشه از اينجا رفتند

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۲:۴۶ توسط:سنا موضوع:

ياس خشكيده

آرزوهاي زيادي داشت احساس ميكرد به بهار زندگيش رسيده است و حالا نيز مدتي بود حس ميكرد حسي مبهم و زيبا در وجودش رخنه كرده است.25 سال بيشتر نداشت.در تمام اين مدت جز زحمت كشيدن و كار كردن هيچ فعاليت ديگري نكرده بود.نجابت در وجودش موج ميزد.نميتوانست انچه را كه در دلش ميگذشت به زبان بياورد.اما ديگر تاب و توان و ارام و قرار نداشت.عشق هر روز بيشتر از پيش بر وجودش فشار مي آورد.بالاخره يك روز زبان باز كرد و انچه را كه در دلش ميگذشت به زبان اورد. -مادر! من بايد در مورد مساله مهمي با شما حرف بزنم -چي شده پسرم؟ چهره اش سرخ شد و سرش را زير انداخت. -خجالت ميكشم مادر! -چرا مادر؟مگر ادم از مادرش خجالت ميكشد.زود بگو كه كاسه صبرم لبريز شد -ميخواستم در مورد ازدواج .... مادر حرف هاي پسرش را قطع كرد. -چه خوب!خب بگو كه به چه كسي دلبسته اي؟ -شكوه دختر اقاي جمالي! الياس ديگر حرفي نزد فقط احساس كرد دل پريشان و نا ارامش كلي ارام گرفته مادر بعد از شنيدن حرفهاي الياس ديگر خواب و خوراك نداشت.همان روز سرو وضعش را مرتب كرد و به خانه يلدا خانوم رفت.يلدا با مادر شكوه دوست بود.مادر الياس هرچه را ميخواست به او گفت و واسطه اش كرده بود تا اين امر خير را به ثمر برساند. اقاي جمالي مردي زحمتكش بود كه صبح تا شب براي يك لقمه نان حلال زحمت ميكشيد.هيچكس دختران او را نديده بود.فقط الياس در ان شب باراني در حال عبور ازكوچه صداي فريادي را شنيد،كسي كمك ميخواست. الياس به طرف صدا دويد و متوجه شد بخشي از ديوار كاهگلي خانه قديمي و مخروبه اي روي دختر فرود امده است.الياس به سختي دختر جوان را از ميان خرابه هاي ديوار بيرون كشيد و به بيمارستان رساند. روز بعد به عيادت دختر جوان رفت.باورش نميشد اقاي جمالي كنار تخت دختر جوان ايستاده بود.بالاخره بعد از چند لحظه فهميد دختر جوان شكوه دختر مغازه دار محله است.اقاي جمالي از الياس قدر داني كرد. الياس از شرم سرش را زير انداخت و از انها خداحافظي كرد ولي حس ميكرد شعله اي در قلبش روشن شده. او از ان روز به بعد ديگر نتوانست شكوه را فراموش كند. اعظم مادر شكوه از الياس خوشش آمده بود و عقيده داشت كسي كه جان شكوه را نجات داده حق دارد شوهرش باشد.تحقيقات در مورد الياس هم انان را به اين نتيجه رسانده بود كه با جواني سر به راه و نجيب با درامدي تقريبا خوب روبه رو هستند. اما پدر شكوه مردي بود اهل حساب و كتاب و ميگفت براي ازدواج تنها اين چيزها لازم نيست.اخلاق خوب كه اب و نان نميشود.مرد بايد پول توي جيبش باشد.بالاخره اعظم و زن برادرش دور اقاي جمالي را گرفتند و اصرار كردند. -اگر اين پسر نبود كه الان شكوه زير خاك بود.شايد خدا خواسته با ان حادثه اين دو جوان را سر راه هم قرار دهد.همه هم پولدار و ثروتمند نيستند شايد در اينده پولش از تو هم بيشتر شد. شكوه در برابر همه اين حرف ها سكوت كرده بود. او پنهان از نگاه ديگران از پنجره اتاقش به در چوبي و قديمي خانه الياس و مادرش چشم دوخته بود.او به ياد روزي كه الياس او را از زير اوار نجات داده  و برايش گل برده بود و با شرم سرش را پايين انداخته بود روزها و شب ها را ميگذراند. بالاخره خانواده شكوه رضايتشان را براي ان وصلت اعلام كردند و اجازه خواستگاري دادند.الياس همان روزوقتي خبر رضايتشان را شنيد مطمئن شد به باغ ارزوهايش رسيده است.پس دسته گل زيبايي خريد و با مادرش براي خواستگاري رفت و انگشتر و پارچه و هديه هايي ديگر را براي نامزدي با شكوه به او بخشيد.حالا ديگر شكوه و الياس به ارزوهاي خود رسيده بودند.الياس بعد از نامزدي بيشتر به تلاش و كار پرداخت تا زندگي بهتري براي شكوه رقم بزند اما نميدانست سرنوشت ديگري برايش رقم زده شده است.آن شب خسته از سر كار به خانه برگشت و متوجه شد.............

برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۲:۴۵ توسط:سنا موضوع:

اين روز رو به نوبه خودم به همه تبريك ميگم . . .


با دلي آكنده از احترام و سپاس،
 فرا رسيدن يكم شهريورماه،
سالروز دانشمند بزرگ و طبيب برجسته نامدار ايراني،
شيخ‌الرئيس ابو علي سينا
كه به شايستگي
روز پزشك
نامگذاري شده است را به شما صميمانه تبريك عرض مي‌نماييم
و براي آن پزشك محترم، اعتلاي مقام و علو منزلت آرزو مي‌كنيم.
اميدواريم ستاره‌ي زندگي و اختر دانشتان، پيوسته ايام بر دل بيماران بتابد.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۲:۴۴ توسط:سنا موضوع:

صندلي داغ

لطفا به صورت كلي خودتون رو معرفي كنين؟

ميلاد نادري باروق هستم، متولد ارديبهشت ماه سال 70. شهر اردبيل به دنيا اومدم.

كمي هم درمورد خانوادتون اين كه فرزند چندمين و..."هرچي صلاح ميدونين "بگين؟

فرزند بزرگ يه خانواده چهار نفري هستم. يه خواهر كوچك تر دارم كه دانش آموزه. پدرم در دادگستري مشغول به كار مي باشند. مادرم هم خانه دار هستند.

از دوران تحصليتون كه چطور طي كردين و حالا كه به اينجا رسيدين ، برامون بگين؟

دوران تحصيل قبل دانشگاه، دوران خوبي بود. وضعيت درسيم هميشه خوب بود و جز شاگردان برتر كلاس بودم. راهنمايي دبيرستان رفتيم سمپاد. دوران راهنمايي به خوبي سپري شد تا اين كه رسيديم دوم دبيرستان و رشته تجربي رو انتخاب كردم كه صد در صد از روي علاقه بود. بعد طي يك راهنمايي اشتباه توسط يه مشاور، بنده در سوم دبيرستان رشته رياضي رو خوندم. بعد وقتي كه مي خواستم برم پيش رياضي، با اصرار پدر و همچنين علاقه خود، تغيير رشته داده و پيش دانشگاهي را در رشته تجربي ادامه داديم. اين تعيير رشته هاي مداوم باعث شد كه من يك سال پشت كنكور بمونم كه از پشت كنكور ماندنم هم راضي ام. تا رسيد به اينجا كه الان در خدمت شما هستيم.

انگيزتون از انتخاب اين رشته چي بود؟پول ، ارزش ،...؟

انگيزه رو نمي دونم. بريم سوال بعدي.

چندين سال ديگه انشالله يه پزشك ماهر"فوق تخصص" شدين...خودتونو چطور دكتري ميبينين؟؟؟ 

هدفم براي انتخاب اين رشته از اولش كمك به خلق الله بود، الانم هست و هميشه خواهد بود.

سقف ارزوهاتون چقدره؟؟

آرزوهاي من سقف ندارن. بعضي موقع طوفان ميشه، سنگ و بارون و همه چيز مي ريزه رو سرمون.

بهترين دوستاتون در دانشكده چه كساني هستن؟

زيادن. عمو سالار، اشكان، احمد، بهنام و حسن اميني، آرين، سعيد حيدري، محمد سرباز زرگ آباد، اديب، سهند، فرزاد مددي، افشين ناري، سجاد، كاوه، امين و ....

از ديدگاه خودتون  پنج ويژگي مهمتون كه اگه بگيم بچه ها ياد شما ميوفتن(خوب يا بد) بگين؟

خسته، ريشو با موهاي بلند، پايه بودن، انجمني، دوباره خسته!

پنج فاكتور مهمتون تو انخاب دوست چيه؟

مرام، مرام، مرام، مرام، مرام!

بهترين اتفاق سال قبل چي بود؟

ترم 3 مشروط نشدم.

ميونتون با درس خوندن چجوريه؟

قبلا خوب بود، ولي بعدا دعوامون شد.

اگه بخواين همكلاسياتو يه نصيحت بكنين يا جمله زيبا بگين چي ميگين؟

اولا در خودم در جايگاهي نمي بينم كه بتونم كسي رو نصيحت كنم، ولي يه جمله زيبا از حسين پناهي ميگم: به بهشت نمي روم اگر مادرم آنجا نباشد...

علايقتونو بگين؟ ( ورزش ،‌غذا ،كتاب ، رنگ ،‌ تفريح ،تيم ، بازيكن ،فيلم ، كارتن و....هرچي كه جزو علايقتونه)

بسكتبال و ورزش هاي هوازي!، قرمه سبزي، كتاب هاي دكتر شريعتي، سبز و خاكستري، نت گردي، مهرام، حامد حدادي، آژانس شيشه اي، happy tree friends.

يه سوال كه دوست داشتين بپرسيم واز قلم افتادو بگين؟

چيزي به ذهنم نمي رسه.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۲:۴۳ توسط:سنا موضوع:

بدون عنوان...

I have never given so much thought to how I would die

من هيچ وقت به اين كه چه طور قراره بميرم زياد فكر نكردم.

Though I’d had reason enough in the last few days.

هرچند كه تو اين چند روز دليل كافي براي اين كار داشتم.

But even if I had,

ولي حتي اگه بهش فكرم ميكردم،

I would not have imagined it like this.

هيچ وقت تصور نميكردم كه اينطوري باشه.

Now that I do

حالا كه فكرشو ميكنم،

Dying in the place of someone else, someone I love, seems like a good way to go

مردن به جاي يكي ديگه، يكي كه دوستش دارم، راه خوبي براي رفتن به نظر ميرسه.

Noble even!

حتي ممكنه شرافتمندانه هم باشه!

That ought to count for something!

خوب چون به هر حال يه نتيجه اي داره!بايد داشته باشه!

I knew that if I thought only of myself, I wouldn’t be facing death now.

ميدونستم كه اگه فقط به فكر خودم بودم الان اين طوري رو در روي مرگ نبودم.

But terrified as I was

با اينكه خودم وحشت زده بودم

I couldn’t bring myself to regret the decision.

نميتونستم خودمو راضي كنم كه از تصميمم پشيمون شم.

When life offers you a dream so far beyond any of your expectations...

وقتي زندگي بهت روياي فراتر از هرچيزي كه انتظارشو داشتي ميده...

Love and humanity…

عشق و انسانيتو...

It is not reasonable to grieve when it comes to end…

دليلي نيست كه وقتي تموم ميشه افسوس بخوري...

I stared without breathing at what was coming to take my breaths away.

وقتي به اون چيزي كه داشت ميومد كه نفس هاي منو بگيره نگاه ميكردم نفس نميكشيدم!

Then I closed my eyes...

بعدش ديگه چشمامو بستم...

I was afraid of the dark…

از تاريكي ميترسيدم...

And everything faded away, even the dark…

و همه چي تموم شد، حتي خود تاريكي...


با الهام از كتاب twilight



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۲۲:۴۱ توسط:سنا موضوع: