سناطب سناطب .

سناطب

سما



andame nazary   101(shanbe8-10)                102(shanbe10-12)andame amaly101(yekshanbe13-16) 103(doshanbe13-16) 105(seshanbe13-16) 107(charshanbe13-16)tagzie 101(shanbe2-4)    102(seshanbe2-4)behdasht 101(yekshanbe 8-10)             102(do      8-10)tarikh tahlily        101(shanbe2-4) 102(shanbe 4-6)  103(se 10_12)         104(se 4-6)    783(chahar 4-6)tafser goran  101(do 8-10) 102(do 4-6) 103(se 8-10)      104(do 4-6)zaban  (101shanbe 10-12   se 2-4)        (102yek 10-12     chahar  10-12)          103(yek 10-12 chahar 10-12)   104(do2-4  chahar2_4)phizio amaly    101(yek 2-4) 103 (chahar 8_10)          105(se 2-4)phizio 101(yek 8-10      se 8-10)          102(se 10-12  chahar8_10) 


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۵:۰۰ توسط:سنا موضوع:

انتخاب واحد

تقويم دانشگاهي سالتحصيلي 91-1390نيمسال اوّل 91-1390

ثبت نام انتخاب واحد

يكشنبه 20/6/1390 لغايت 25/6/1390

شروع كلاسها

شنبه 26/6/1390

حذف و اضافه

شنبه 9/7/1390 و يكشنبه 10/7/1390

حذف اضطراري

يكشنبه 21/9/1390

پايان كلاسها

پنجشنبه 22/10/1390

شروع امتحانات

دوشنبه 26/10/1390

پايان امتحانات

9/11/1390

نيمسال دوّم 91-1390

ثبت نام انتخاب واحد

11/11/1390 لغايت 15/11/1390

شروع كلاسها

يك شنبه 16/11/1390

حذف و اضافه

30/11/1390 و 1/12/1390

حذف اضطراري

دوشنبه 25/2/1391

پايان كلاسها

شنبه 27/3/1391

شروع امتحانات

29/3/1391

پايان امتحانات

13/4/1391

دوره تابستاني :

شروع كلاسها

25/4/1391

پايان كلاسها

3/6/1391

حذف و اضافه

ندارد

شروع امتحانات

5/6/1391

پايان امتحانات

10/6/1391

ثبت نام دانشجويان جديدالورود با عنايت به برنامه ريزي سازمان سنجش بعداً اعلام خواهدشد



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۵۹ توسط:سنا موضوع:

اطلاعيه مهم

چون بعضي  از دوستان ساعات و روزهاي كلاسها رو نديدن با ذكر كد هر درس ميذارم اينجا

راستي نگران بسته شدن سايت سما نباشيد. دليل بسته بودن سايت اينه كه همه در يه ساعت مشخص ( 8 صبح يكشنبه ) شروع به انتخاب واحد كنن...



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۵۸ توسط:سنا موضوع:

كد دروس





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۵۷ توسط:سنا موضوع:

اطلاعيه

كدهاي دروس اين ترم:

آناتومي اندام :۱۱۱۱۱۴۰۶

آناتومي اندام عملي :۱۱۱۱۱۴۷۴

فيزيولوژي۲ : ۱۱۱۱۱۴۱۳

بهداشت ۲ : ۱۱۱۱۱۴۰۸

زبان تخصصي۱: ۱۱۱۱۱۴۰۹

تغذيه: ۱۱۱۱۱۴۱۱

تاريخ اسلام:۱۰۰۰۰۱۱۱

تفسير موضوعي قرآن: ۱۰۰۰۰۱۱۳

فيزيولوژي عملي: ۱۱۱۱۱۴۷۶

تربيت بدني ۲: ۱۰۰۰۰۱۱۰

دروس فيزيولوژي ۱+آناتومي سروگردن+بيوشيمي ۲  قرار شده ارائه بشن.بايد ببينيم مسولين چي كار كردن.وگرنه نامه رو ما نوشتيم.....



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۵۶ توسط:سنا موضوع:

تشعشع ماوراي بنفش

دوستان عزيز

با توجه به افزايش بيش از حد تشعشع ماوراي بنفش كه از خورشيد ساطع مي گردد و خطرناك بودن اين تشعشع، لطفا به سايت زيرمراجعه و نام شهرو نام كشور را وارد كرده و از ميزان آن در ساعات مختلف آگاهي پيدا كنيد http://www.uvawareness.com/ 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۵۵ توسط:سنا موضوع:

تاريكيه دنيايي كه به من گفت:نه!!!!

.....يحيي  درو وا كرد.

هوزانم تو اتاق بود.حالا مونده بودم كه چي بگم و از كجا شروع كنم كه يحيي به تعجبش از حضور من تو اتاق غلبه كردو دعوتم كرد داخل.بعد مدت ها مي خواستيم با هم صحبت كنيم ....تو رفتن و با يه حالت ملايم رد كردمو ازش خواستم بياد بيرون.اونم پذيرفت.از هوزان خدافظي كرديمو رفتيم گوشه بلوك.

حالا بد جوري گير كردم.از طرفي از كارم كه تا اون موقع سراغش نرفته بودم شرمنده ام از طرفي هم موضوع بحثم از اين جريان مهم تره.بالاخره انگار كه 2 تا آدم براي اولين بار هم ديگه رو ديده باشن بي هيچ احساسي شروع به حرف زدن كردم.

 

بعد يكم احوال پرسي؛ازش پرسيدم كه چرا نمي خواد ديگه نماينده بمونه. توي عمرم انقدر نفهميده بودم كه تو اون صحبتا فهميدم.هر چند از متن هاي وبلاگ من اوضاع كلاسو متوجه شده بودم اما تصور اشتباهي توي ذهنم نقش بسته بود.تصور من تا اون لحظه از يحيي شخصي بود كه محكم به قدرت نمايندگي چنگ زده و نمي خواد رهاش كنه.فك كنم يحيي هم اينو مي دونست واسه همين دقيقا رو اين نكته دست گذاشت و گفت:

همه فك ميكنن نمايندگي قدرت داره.اما اين طوري نيست.من فقط مسوليت دارم.قدرت ندارم.قدرت خوبه؛ خيلي ام خوبه! اما مسوليت نه!اصلاخوب نيست.

وازمشكلاتش گفت:  (من به چند تا به اختصار اشاره مي كنم)

يه بار اسمه چند نفرو رو برگه نوشته بودمو رو بولتن زده بودم.اسم يكي از دخترا اشتباه شده بود نمي دوني چه دعوايي با من كردحالا هي من مي گم چشم از دفعه بعد درست مي نويسم ،اون بازم مي گه نه چرا اشتباه نوشتين من مي گم سوادشو ندارم... بازم مي گه نه چرا اشتباه نوشتي؟؟؟

سر همين قضيه wantedنمي دوني چقدر اعتراض شد.اسم كسايي كه جزوه ننوشتن و با كسايي كه پول جزوه ندادن واونايي كه بايد بيان بقيه  پولشونو بگيرن و نوشته بودم.نمي دوني چقدر تهديدم كردن كه اگه يه باره ديگه اسم ما رو بزني رو بولتن ..... چقدر اعتراض كردن كه ما كه بقيه پولمونو نمي خواييم چيكار بايد بكنيم؟!

بچه ها از اينكه اسمشون بياد رو بولتن مي ترسن انگار كه همه ي آبروشون به اين بسته است.....پس من چطوري اين همه آدم و با خبر كنم؟!

يا سر موضوع خبر رساني همه مي آن چند تا سوال تكراري روازم مي پرسن .همون حرفايي كه رو بولتن زدم وانتظار دارن بهشون دوباره بگم.واسه 2،3 نفر مشكلي نيست اما من با 100 نفر روزي سرو كله مي زنم.نفر جديدي ام كه مي آد اصلا به اين توجه نمي كنه كه من همه ي اينا رو به نفر قبلي توضيح دادم.يا مي بيني مطلبي رو تخته است مي آن از من مي پرسن يحيي رو تخته چي نوشتته؟؟؟؟؟مي خوام بگم  آخه مگه سواد نداري؟! خودت بخون!اما مگه مي شه به كسي حرفي گفت يا انتقادي كرد؟!

هر كسم نظر خودش ودرست مي دونه.ومنو موظف مي دونه اونو اجرا كنم.اين اون قدرتيه كه همه فك مي كنن.....به همه بگوچشم به كسي نگونه.....

نفس عميقي كشيدو گفت قبل اون قضيه ما ام،آرش اومد به من گفت:يحيي يكم جذبتو بيشتر كن!منم اومدم اجراش كنم كه....

نذاشتم حرفشوتموم كنه....

من-تقصير از ماست.به خصوص از من كه تنهات گذاشتم.

-بينمون خيلي سرد شد.تو هنوزم از من ناراحتي؟

-چه ناراحتي؟مگه من كاري كردم يا حرفي زدم؟ يادت رفته من بعد اون قضيه تورو مهمون كردم؟

-چي مي ميگي بابا؟!من و تويي كه هميشه تو دانشكده با هم بوديم و تو خوابگاه روزي 4 ،5 ساعت با هم حرف مي زديم وقرار شده بود هم اتاق بشيم؛اين روزا اگه وقت كنيم تو دانشكده به هم سلام مي ديم!

بينمون سرد شده بود.تو كه ناراحت بودي منم شرمنده.هيچ كدوممونم جلو نيومد.

-چرا ؟!تو اومدي معذرت خواستي منم قبول كردم.گذشته ها گذشته بي خيال.بيا قبول كنيم جفتمون اشتباه كرديم و قضيه تموم بشه.

البته منم از كاره يحيي ناراحت بودم اما چون نتونستم ببخشمش ازش شرمنده بودم و حالا هم نمي خواستم قضيه بيخ پيدا كنه.واسه همين اين بار ديگه نذاشتم يحيي ادامه بده و رفتم سراغ قضيه ي اصلي.....

همين جا بود كه از ته دلم خواستم  آرش اصلان آبادي رو بشناسم كه از قضا دست تقدير طوري شد كه خيلي خوب تو ماجرايه وبلاگ شناختمش.والبته  الان كاملا مطمئنم كه ماجراي وبلاگ كاره آرش نبوده و شيطنته يكي از بچه ها بوده.و تو يه قسمت به اون موضوع هم اشاره خواهم كرد تا كاملا رفع ابهام بشه.پس با من بيايدو ذهنتون و مشغول نكنين....

حالا كه اين موضوع بينمون حل شده بود و تونسته بودم غرورم و بشكنم، دلم  خيلي سبك شده بود.از يحيي خواستم تا نذاره اين قضيه ادامه پيدا كنه و شروع كردم به آوردن دليل:

 تو جلسه آ.غ كردايه اشنويه و بوكان  شركت نكرده بودن و اسم جلسه ي شما شده بود جلسه كردا.

از طرفي مي گن اگه ما به كانديدا هايه فلان شهر راي بديم اونا هم به ما راي ميدن پس تبادل راي مي كنيم.از اين طرف مي گن سمپاديا به خودشون راي مي دن!از طرف ديگه اون كسايي كه مستقيم اومدن اصلا قاطي اين كارا نمي شن اهلش نيستن.وكسايي كه واسه راي گيري اومدن كسايي اند كه احتمال راي آوردنشون زياده فقط به خاطره شهرشون اومدن....

اگه واسه تشكيله اين شورا اقدام كني فقط باعث تفرقه مي شي و خودتم مي دوني كارايه نمايندگي انقدر نيست كه 15 نفر آدم لازم داشته باشه تا كلاسو اداره كنن.تشكيل شورا اساسا بيهوده مي شه وتنها اثري كه مي ذاره قوميته.

يحيي با اينكه معلوم بود حساسيت موضوع رو از قبل درك كرده وبا دلايل قانع شده... اظهار شرمندگي كردو گفت:

نميشه!حرفاتو قبول دارم اما اين تصميم من نبوده كه لغوش كنم تصميم بچه ها بوده و بچه ها بهش راي دادن. از دسته من كاري بر نمي آد.

اومدم بگم تو نماينده اي؛كه آموخته هايه جديدمو مرور كرده و زود حرفمو تو گلو خفه كردم.گفتم جلسه رو دوباره بر گزار كنيم.

يحيي-نميشه! راي گيري فرداست واسه اين كار وقت نداريم.

اگه قبل اين حرفا مي گفت نه؛ مي گفتم با من مشكل داره.ولي حالا كه واقعيت هارو شنيده و كدورت هارو كنار گذاشته بودم  مي دونستم كه راست مي گه واگه كاري از دستش بر مي اومد انجام مي داد.پس تصميم گرفتم بهش كمك كنم...

نمي دونيد چقدر از تصورات غلطم   در مورد كارا ازش  شرمنده بودم!!!نمي تونين تصور كنين كه چقدر خودمو گناه كار مي دونستم.....

يحيي-بر فرض جلسه رو دوباره تشكيل داديم راه كار چيه؟

من-تجربه ي نمايندگي ترم اول و بهش يادوراوري كردمو انتخاب دو نماينده رو پيشنهاد دادم.

قبول كردو گفت:اما دونماينده بايد همكاري بالايي داشته باشن.

قرار شد شب با پسرا صحبت كنيم و با دخترا  صبح، قبل راي گيري حرف بزنيم و ديگه جلسه اي نباشه .و تو جلسه واسه انتخاب دو نماينده راي گيري بشه...

ساعت حدود 2  بود كه ازيحيي خدافظي كردم ازش خواستم مثل هميشه دوست باشيم اونم مثل هميشه جواب داد:

هان؟!آره ه ه ه!!!

 وشادو خندون رفتم پاتوق خوابگاه!!! اتاق آ2 ؛11.

درو كه باز كردم احمد با خنده گفت:

مهدي امروزنيومده بودي اتاق، نگرانت شدم!

اتاق مثل هميشه پر بود...اين اتاق احمد و ميلاده اما انقدر مهمون نوازن كه وقتم و بيشتراز اتاق خودم  تو اينجا گذروندم اون آخرا ديگه همه مي گفتن تو اين اتق 3 نفر مي مونن!!! چه كارايي كه تو اين اتاق نكرديم...فك كنم خاطرات اون دوران تكرار نشدنيه....جواني.....البته ديروزكه با احمدحرف مي زدم؛مي گفت:سن الميسن (تو نميري) اتاق تو به خاطر تراسش  جايه بهتري واسه پاتوقه.....الهي به اميد تو....

بالاخره ميلاد ازم پرسيد با يحيي حرف زدي؟(خيلي از رفتارم نسبت به يحيي انتقاد مي كرد و از اين كارم خيلي خوشش اومده بود)

جريان و بهشون تعريف كردم.راه كارو پسنديدن و گفتن فردا واسه راي گيري مي آن.يحيي هم كه با بچه هاي ديگه حرف زده بود...بعد يكي دو ساعت  از اونا هم  خدافظي كردمو رفتم بخوابم  تا فردا صبح بتونم در مورد جلسه به يحيي كمك كنم.

فردا صبح 7.30 سر كلاس حاضر شدم...

با يحيي كه حرف زدم اونم با چند تا ار بچه ها حرف زده بود.پس از طرف پسرا مشكلي نبود اكثرا از موضوع خبردار بودن...

فقط  چند ساعت وقت داشتيم . كلاس شروع شده بود به دخترا نگاه كردم كسي خاصي رو نمي شناختم؛كسي كه  بين بچه ها  مقبوليت داشته باشه و بتونه باهاشون حرف بزنه.توي اين فكر بودم كه چشمم به ها له شكركار افتاد.نماينده ي ترم اول تو كلاس ب.خيلي تعريفشو شنيده بودم.مي گفتن آدم عاقل و منطقي ايه.اما مي دونستم عمرا منو نمي شناس...

به يحيي گفتم باهاش حرف بزنه قبول نكرد!كلي حرف زديم بالاخره گفت:آخه من چي بهش بگم؟!صبر كن بذار ببينيم آنتركت چي ميشه!

آنتركت شد.من كه ابدا جلو برو نبودم؛يحيي هم كه زير بار نمي رفت.

داشتم با يحيي كلكل مي كردم كه چرا نمي ري و از اين حرفا،كه يهوبا چشم اشاره كرد كه داره ميآد طرف ما.

برگشتم ديدم راست مي گه.گفتم بهش بگيا و وايستادم كناريحيي.

با يحيي شروع به حرف زدن كرد.اصلا متوجه نبودم چي مي گن.نفس در قفس شده بود.بالاخره دلم و به دريا زدم و صداش كردم:

-خانم شكركار!

-بله؟!

با اينكه من و نمي شناخت و به  نظرم تا به حال منو تو كلاس نديده بود برخورد گرمي باهام كرد.... مستقيم رفتم سر اصل مطلب:

-در مورد تشكيل شورا شنيدين؟

-بله اتفاقا اومده بودم به آقاي فريدي بگم اسم منو خط بزنن.آخه بين بچه ها اختلاف ايجاد كرده هيچ كس از اين موضوع راضي نيست.

با هم صحبت كرديم(آدم هوشيارو با صلابتي بود؛عين شنيده هام) وايشون هم قبول كردن كه دخترا رو از موضوع با خبر كنن.اما وقت كم بود و مخاطب زياد.اما انصافا كارشون خوب بود و اكثر بچه ها سر جلسه از اين تغيير با خبر بودن.

ومن ديگه نفهميدم چطور شد.يعني يحيي ازم خواست تو بقيه كار نباشم.البته منم با اين حرفش موافق بودم.

رفتيم سر كلاس تربيت بدني.با ياسين شريف زاده هم كلاس بوديم.بهش گفتم:

همه چي حله .ما وظيفمون و انجام داديم.

بله پهلون همين شخصه.خوده خوده ياسين شريف زاده....

لبخندي ناشي از رضايت مندي زدو رفتيم سر كلاس.وسط كلاس؛يحيي و چند تا از بچه ها اومدن واسه جلسه .من و افشين وسجادو اميدو....مونديم واسه فوتبال....

ورزش كه تموم شد مثل هميشه به گوشيم نگاه كردم...يه عالمه تماس بي پاسخ....مطمئن شدم كه مشكلي پيش اومده.....

 

 

 

 

 

 

 

شما هم اگه نكته اي به نظرتون رسيد كه من نگفتم بهم بگين تا اضافه كنم......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۵۴ توسط:سنا موضوع:

سلام

سلام بچه ها

حالتون خوبه؟

داره تابستونم تموم ميشه از اخرين لحظه هاش نهايت استفاده رو ببرين ...هرچند شخصا خودمم زياد ناراحت نيستم كه داره تموم ميشه ،بازم طبق معمول چند تا حرف كوچيك:

1از مهدي عباسي تشكر ميكنم كه اين مدت وبلاگ رو اداره كرد،دمش گرم 

2 دوستاي عزيزم ،وقتي يك نفر مطلب ميذاره ،يه كار جديد يا يه برنامه جديد.... بذارين كمي بره جلو ،بهش اين فرصتو بدين تا هدف نهاييشو مشخص كنه ، ...نظرات مطلب مهدي رو خوندم ،من خودم نظر شخصيم اينه كه اگر مثبت انديش باشيم مهدي خوب وقتي رو براي گذاشتن اين مطلب انتخاب كرده ، از گذشته عبرت گرفتن حتي اگر به قيمت تلخ شدن ذهنيتتون باشه ،مفيده و ارزششو داره ،نبايد ديگه اشتباهات گذشته تكرار بشه و فكر ميكنم بودن اين مطالب قبل ترم به هشيارتر بودنمون كمك ميكنه ،پس ازتون ميخوام بذارين كمي بريم جلوتر...

3از  نويسنده هاي عزيز اين خواهشو دارم كه  لطفا كمي فعالتر بشن

************************************** 

به سلامتي همه اونهايي كه تلخ ميخورن و شيرين سخن ميگن

به سلامتي سرنوشت! كه نميشه اونو از "سر" نوشت




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۵۳ توسط:سنا موضوع:

wow!

yes كودك چيني با قلبي بيرون از بدن !



به گزارش ايسنا، «ژانگ ويوآن» پنج ساله، از بدو تولد با قلبي بدون پوشش و بيرون از بدنش به دنيا آمد و پزشكان زنده ماندن او را تا اين سن نوعي معجزه مي‌دانند.

براساس اعلام رييس مركز پزشكان چين اين نوع تولد بسيار نادر بوده و از هر يك ميليون كودك با قلب بيرون از بدن، تنها پنج كودك زنده مي‌مانند.

اين پسر بچه اهل دهكده «هتائي» از استان «ليائونينگ» است و تاكنون هزاران بار توسط پزشكان متخصص قلب و عروق و كودك مورد معاينه قرار گرفته تا علت اصلي زنده ماندنش مشخص شود.

سخنگوي بيمارستان مركزي چين در اين باره گفت: هنوز مطمئن نيستيم كه بتوان با استفاده از عمل جراحي، قلب اين كودك را به داخل بدنش بازگرداند؛ چرا كه قلب اين پسر بچه در جاي اصلي خود قرار نگرفته است.

والدين اين كودك كه هر دو زباله‌ جمع كن هستند، تا پيش از اين، كودك را نزد پزشك نبرده بودند و تنها با يك پوشش بر روي قلب وي، از مرگش جلوگيري كرده و به او اجازه بازي كردن با كودكان ديگر را نمي‌دادند.

پدر اين كودك در گفت‌وگو با رسانه‌هاي محلي، گفته: من و همسرم پول كافي نداريم و از عهده مخارج عمل پسرمان بر نمي‌آييم، اما از اين‌كه او تمام اين پنج سال درد مي‌كشيد و يك كلمه بر زبان نياورد، خود را مقصر مي‌دانيم.

در اين ميان جامعه پزشكي چين متعهد شده، تا نيمي از مخارج و هزينه‌هاي عمل قلب اين كودك را پرداخت كند


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۵۲ توسط:سنا موضوع:

تاريكيه دنيايي كه به من گفت: نه!!!!

ترم اول احمد با زده شدن وبلاگ مخالف بود.اون روزا از مشكلاتي كه بعدها واسه وبلاگ پيش اومد حرف مي زدو مارو از اين كار منع مي كرد.

راست مي گفت به اين همه دردسرش نمي ارزيد.بعدها كه نماينده شدم  فهميدم نماينده مسائل بيشتري رو تو كلاس ميبينه و خبر داره.احمد وقتي اون وضيعت هارو مي ديد ما رو منع مي كرد.شايد واسه زدن وبلاگ خيلي زود اقدام كرديم.

به هر حال الان از اون روزا گذشتيم.اما بايد بگم وبلاگ با اينكه گوشه اي از كارايه كلاسيه اما مشكلات زيادي و ايجاد كرد،البته مشكلاتي رو هم  حل كرد.

اينكه ميگم احمد مشكلات كلاسو مي ديد منظورم اين نيست كه يحيي اونارو نمي ديد بلكه واقعيت اينه كه شيوه نمايندگي يحيي و احمد متفاوت بود.يحيي بيشتر درگير كاراي كلاسي بود اما احمد بخشي از فعاليتش رو به جو كلاس مربوط مي دونست.

يادمه يه بار احمد مي گفت داشتم به يحيي مي گفتم برنامه رويو رو بنويسيم يحيي گفت من با استاد هماهنگ كردم.نگران نباش!احمد فعاليت يحيي رو واقعا تاييد مي كردو البته يحيي هم  تو انجام كارهاي كلاسي فعاليت فوق العاده اي داشت اما هيچ وقت روي سن از مشكلات نگفت بر عكس احمد .

 

خلاصه ترم 2 كه شروع شد به جز چند روز اول من ديگه تو كارهاي كلاس  نظري نمي دادم .حتي تو جلسات كلاسي هم ديگه شركت نمي كردم. و اگه يادتون باشه تو جلسه انتخاب نماينده آخرين لحظه اومدم. از اتفاقاتي كه تو نبودن من رخ داد تشكيل بزرگترين گروه جزوه در خاور ميانه،انتخاب مهدي طهماسبي به عنوان مدير وبلاگ (كه گويا به پيشنهاد هوزان بوده) بود و انصافا انتصاب به جايي بود؛مهدي هم كم نذاشت و لياقتش رو نشون داد، من اون روزا زياد به وبلاگ سر نمي زدم ولي طوري كه از بچه ها شنيدم وبلاگ پر بيننده شده بود ؛ خيلي وقتا از بچه ها شنيدم كه از اميد مي خوان وبلاگ رو به اون روزا برگردونه. كه اگه از من بپرسين اميد مي تونه اين كارو بكنه و فقط كمي وقت نياز داره.

نمايندگي ترم 2:

بر خلاف تلاش زياد يحيي سنگيني كارا فعاليتش رو كوچيك نشون مي داد. بعدها به من درباره اين روزا مي گفت: از ابتداي ترم 2  دريغ از يه كلمه درس خوندن! تمام كارم شده بوداز ۷.۳۰ صبح  دنبال جزوه بودن بعدشم به قدري خسته مي شدم كه تا به خوابگاه مي اومدم مي خوابيدم. و شايد اگه تو توانم بود نگاه كردن يه فيلم با بچه ها!!و فردا هم روز از نو روزي از نو......

از طرفي هي مي گفت من استعفا مي دم بعدش  بدون اينكه دليلش رو بگه خودش رو ابقاء مي كرد.  80% بچه ها كه من هم از اونا بودم فكر مي كرديم يحيي داره ناز مي كنه .اين استعفا و ابقاء  اعصاب همه رو به هم ريخته بود.

موضوعي كه اين مساله رو حادتر مي كرد وبلاگ و مطالب طنزش بود كه توسط خوده يحيي يا يكي از نويسنده ها گذاشته مي شد و تقريبا هفته اي نبود كه مطلبي در مورده نماينده و نمايندگي روي وبلاگ نباشه.

از جريان كودتاي احمد ناصري علوي و خنثي شدنش بگير تا كودتاي مخملي و كناره گيري يحيي. تيكه ها و گاها توهيناتي كه تو اين مطالب يا قسمت نظراتشون به هر كسي ممكن بود بشه (به مني كه اصلا تو جريانات نبودم تا خوده يحيي) قسمت ديگه ي مشكل بود .يكي از بچه ها هست كه به خاطر اين موضوع  هنوز هم  به وبلاگ سر نمي زنه...

البته اينو بگم نويسنده ها فوق العاده بودن يكي از كسايي كه اون موقع فعاليت داشت سعيد بود كه اوج هنرش و تو جشن نشون داد و همه رو انگشت به دهن گذاشت.خود مهدي كه نوشته هاش يه چيزه ديگه بودن و بقيه بچه ها كه  نمي خوام دونه دونه بگم و خودتون باخبرين. اما نمي دونم چرا همه پيله كرده بودن به نماينده؟!

از نقاط مثبت اين متن ها هم اين بود كه اگه يكم تو متن ها دقت مي كردي مي تونستي از اوضاع كلاس با خبر بشي. واسه آدماي از همه جا بي خبري مثل من خوب بود.

يه بار يحيي تو متنش به خود من غير مستقيم تيكه انداخته بود منم طوري كه غرورم نشكنه بهش پيشنهاداتي دادم و معلوم بود كه اصلا به نظراي من گوش نمي كنه، آخه كي به حرفاي يه آدم مغرور گوش مي كنه؟!والاااااااااااااااا!

اين وضيعت ادامه داشت تا اينكه جلسه ي سران بر گزار شد. اين يكيو واقعا ازم خواسته بود كه شركت كنم وخيلي هم تاكيد كرده بود. اما من به دليل اينكه اين جلسه تو ساعت بسكتبال ما بر گزار مي شد شركت نكردم. از بچه ها نتيجش رو شنيدم كه قرار شده بود هر شهري واسه خودش نماينده اي داشته باشه. و بالاخره من بعد از 2 ماه در جلسه اي مربوط به كلاس شركت كردم.

فاصله من از كلاس به قدري شده بود كه همشهري هاي دختر  رو هم نمي شناختم. حتي خانم قمري رو كه اون موقع مسول جزوه بودن و تقريبا همه كلاس ميشناختنشون من نمي شناختم.

عجب!!!!!

به گفته اشكان جريان اين بود كه يه نفر به  صورت مستقيم و يه نفر هم با راي گيري به يه شورا راه پيدا ميكنه. من اساسا بي خيال اين جريانا بودم. همه درگير اين بودن كه كي مستقيم ميره كي با راي. اما من داشتم فك مي كردم ما چرا بيشتر از 15 نفريم. اين آمارو قبل از اينكه به دانشگاه بيايم تو اروميه دراورده بودم كه ۱۵ نفر اروميه اي از تبريز قبول شدن. آخرشم من نفهميدم نتيجه چي شد.

طبق عادت معهود بعد جلسه  مستقيم رفتم پاتوق. همون بوفه. غافل از اتفاق بزرگ.......

خودش اونجا بود با اون  چهره دوست داشتني و حالت آرومش....

با صدايي كه معلوم بود خيلي رنجيدس صدام كرد. پهلون بود خودش بود. آشنايي من و پهلون به ترم 1 برمي گشت . روبه روي در خروجي دانشكده به سمت گلگشت. از اولين حرفاش بهم دل گنده بودن و ياد داده بود و حالا نمي دونم چي مي خواست بگه....

حرفاش يه طوفاني تو دلم به پا كرد. انگار پهلوني و بزرگي تو خونشه. شروع كرد جريان رو بهم گفت  و وضعيت كلاسو ،با چند تا سوال واسم تعريف كرد و ازم خواست كه يه كاري كنم. عاشق اين طور آدما ام. خاك پايه هر چي پهلونه!

با يه سوال شروع كرد چرا محسن شيخ زاده تو جلسه شما نبود؟

 (محسن اهل اشنويه است و اشنويه هم از شهراي آذربايجان غربيه)

اومدم بگم جلسه مربوط به اروميه اي ها بوده.....كه مغزم با سرعت 1000 بيت در ثانيه شروع به پردازش موضوع كرد.

تعداد بيشتر بچه ها به خاطر اين بود كه از غير اروميه اي ها هم  اومده بودن!!!! جلسه مربوط به آ.غ بود و اشتباه بزرگي رخ داده بود. بچه هاي بوكان و اشنويه و مياندو آب و....نيومده بودن....

نذاشت برم تو عالم خودم بهم نگاه كرد و گفت: مي دوني تو جلسه ها چه حرفايي زده شده؟

تحيرم باعث سكوتم بود..هيچ كلمه اي ازم در نمي اومد.

مي دوني اساس خيليا واسه راي دادن چيه؟

ديگه امون نمي داد بد جوري ذهنم و به چالش كشيده بود. سوالايي كه  مي پرسيد؛ جواب همش رو تا اون روز ديده بودم اما بهشون فك نكرده بودم. به نتيجشون.....

آخرش گفت يه كاري كن!

حتي كلمه اي واسه گفتن نداشتم!!!

 

بي معطلي رفتم سراغ اشكان تا ازش مساله رو جويا بشم. گفتش كه يحيي ازش خواسته واسه اروميه اي ها جلسه بذاره نه واسه آ.غ وگفت كه  اون افراد ديگه، خودشون به اشكان اطلاع دادن  كه اونا هم بايد بيان به اين جلسه.

با اين تفاسير رفتم سراغ محسن و ازش پرسيدم چرا نيومدن به اين جلسه. اونم كه تازه شصتش خبر دار شده بود بهم گفت اصلا قصد خاصي در كار نبوده ازش خواستن بره به جلسه و اونم رفته.البته اونم گفت يه حس بدي نسبت به اين جريان داره...

كسي از شكافي كه ايجاد شده بود خبر نداشت اما همه داشتن حسش مي كردن و يواش يواش مساله داشت بزرگ مي شد.

تنها كسي كه خبر دار شده بود پهلون بود كه اونم همه تلاششو كرده بود و حالا نوبت من بود....

رفتم خوابگاه تو مسير كلي با ميلاد در اين باره مشورت كردم كه چيكار بايد كرد....

تا ده شب تو فكر بودم قضيه ديگه شخصي نبود. قضيه ي بومي و غير بومي نبود. قضيه ي اروميه و اردبيل و تبريز و سنندج و...هم نبود. قضيه، كرد و ترك و فارس و لر و گيلكي و.... بود. قضيه، قضيه ي قوميت بود.

با خودم كلي كلنجار رفتم و بالاخره غرورم و شكستم و رفتم به بلوك  ب 4 اتاق 74  ودر رو زدم و يحيي گفت:بله؟!

 

 راستي اين پهلون كيه؟

مثل اينكه واسه پيدا كردنش بايد جايزه بذاريم. پس:

به كسي كه بتونه حدس بزنه اين پهلون كيه  به قيد قرعه جايزه ي نقدي  تعلق ميگيره.

                                                                                                           موفق باشين.

 

 

تا شما اين مطالب و تحليل مي كنين و با ديده ها و شنيده هاتون تطبيق مي دين  من ادامش و مي ذارم رو وبلاگ....

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۵۱ توسط:سنا موضوع: