سناطب سناطب .

سناطب

اطلاعيه3« سما »

با توجه به عدم موفقيت برخي دوستان در ثبت اطلاعات خود در سايت سما و صحبت هاي انجام شده با آموزش محترم دانشكده،قرار شد افرادي كه به اين مشكل برخورده اند با آموزش تماس بگيرند:

تلفن تماس: 3376923  داخلي 200

در ضمن افرادي كه معدل ديپلم آنها صفر نشان داده ميشود ،در صورتي كه ساير اطلاعاتشان ثبت شده و قسمت سمت راست صفحه براي آنها فعال شده و ميتوانند كارنامه خود را مشاهده كنند، نگران نباشند،اشكالي ندارد؛ميتوانند پس از شروع ترم به آقاي ذبيحي مراجعه كرده و معدل خود را اصلاح كنند.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۳۵ توسط:سنا موضوع:

ماجراي سفر من و خدا با دوچرخه

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر اين كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوايل، خداوند را فقط يك ناظر مى ديدم، چيزى شبيه قاضى دادگاه كه همه عيب و ايرادهايم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به اين ترتيب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لايق بهشت رفتن هستم يا سزاوار جهنم. او هميشه حضور داشت، ولى نه مثل يك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، اين قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در يك جاده ناهموار!

اما خوبيش به اين بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقريباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پيش بينى كسلم مى‌كرد، چون هميشه كوتاه‌ترين فاصله‌ها را پيدا مى‌كردم.
 
يادم نمى‌آيد كى بود كه به من گفت جاهايمان را عوض كنيم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا ديگر زندگى كردن در كنار يك قدرت مطلق، هيجان عجيبى داشت.
 
او مسيرهاى دلپذير و ميانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از اين گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسيار زيبا و با شكوه به پيش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسيدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خنديد و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنيايى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
 
او مرا به آدم‌هايى معرفى كرد كه هدايايى را به من مى‌دادند كه به آنها نياز داشتم.

هدايايى چون عشق، پذيرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتيم و رفتيم..
 
حالا هديه ها خيلى زياد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زيادى هستند. خيلى سنگين‌اند!»

و من همين كار را كردم و همه هدايا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشيدن است كه دريافت مى‌كنم. حالا ديگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پيچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشيده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
 
من ياد گرفتم چشم‌هايم را ببندم و در عجيب‌ترين جاها، فقط شبيه به او ركاب بزنم.
 
اين طورى وقتى چشم‌هايم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هايم را مى‌بستم، نسيم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.
 
هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه ديگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گويد،
 
«ركاب بزن....»



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۳۵ توسط:سنا موضوع:

چند مي گيري خوشبخت شي ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

نصف شب بود . اصلا خوابم نمي برد . بي خوابي بدجوري كلافه م كرده بود . دليلشو نمي دونستم ولي هر كاري مي كردم نمي تونستم بخوابم . ساعت كم كم داشت ۴ ميشد .

پا شدم رفتم حياط . نسيم دلنوازي مي اومد كه روح هر انساني رو ، هر موجودي رو ، هرمومني رو ، هرمجرمي رو ، هرتاجري رو ، هركارگري رو ، ... نوازش ميداد .

رزهاي باغچه بدجوري خودنمايي ميكردن . انگار بهت لبخند ميزنن . لبخند رضايت ، لبخند اميد ، لبخند زندگي .

               

رفتم كنارحوض . عجب صحنه اي ! ماهي هارو ميگم ! مثل رقاصه ها مي رقصيدند ! انگار اينا هيچوقت بيخوابي نكشيدن ، انگار اينا هيچوقت دلخور نشدن . اينا كينه اي نيستن ، اينا لبخند ميزنن ، لبخند .

             


صحنه ۲  ــ آسمون

 ستاره ها زوزو مي كنن . دارن بهت چشمك ميزنن !

 سرمو چرخاندم بطرف باغچه .

صحنه ۳ ــ آفتابگردانايي كه تازه كاشتمشون ، بار دادن . سرشونو انداختن پايين . مثل كسي كه داره فكر مي كنه ! مثل پسر جووني كه رفته خواستگاري و خجالت مي كشه سرشو بياره بالا ! مثل مجرمي كه مچشو گرفتن ، ولي بيگناهه ! (آري ! يه گناهكار بيگناه ! ) مثل شاگرد اولي كه ازش تقدير مي كنن !  نه ! .. نه ! .. نه ! .. تشبيه درستي نبود ! .. شرمنده ! .. مثل ورزشكاري كه قهرمان شده و وقتي ميخوان مدال بندازن گردنش ، سرشو خم مي كنه ! آري ! .. آري ! .. اين آفتابگردان يه كاري كرده كه ارزشش خيلي بالاست و ميخواد مدال بندازن گردنش . آه ! .. چقد خوشگله ! .. كاملا گيج شده بودم ! آخه دليلش چيه ؟! دليل اين سر به زيربودن چي ميتونه باشه ؟! چي ؟! .. آها ! .. آها ! .. حالا فهميدم ! .. درسته ! .. يادتونه گفتم ستاره ها زوزو مي كنن ؟! يادتونه گفتم دارن بهت چشمك ميزنن ؟! يادتونه ؟! اينا سرشونو انداختن پايين ، چون نميخوان ستاره ها بهشون چشمك بزنه ! اينا معرفت دارن ، اينا زنده اند ، اينا ...  خورشيد كه طلوع كرد ، سرشونو ميارن بالا . بالاي ِ بالا . اونم فقط بخاطر خورشيد ، فقط . غرور عجيبي داشت . بهش حسوديم ميشد ! عشق از نگاهش مي باريد . آري ! .. عشق يعني همين .

 گر قصه عشق  ِ من و يارم بنگارم   ــــــــــ    صد ليلي و مجنون همه بيرون رود از دل !!

ديگه كلافه نبودم . ديگه خواب و خوابيدن و همه چي يادم رفته بود ، همه دنيا !!

انگار تو يه فضاي ديگه بودم . فضايي پر انرژي ، فضايي سبك ، خلأ محض .

صحنه بعدي  ــ  آسمون

آه خداي من ! ماه چقد زيباست ! مظهر قشنگي ، از خودگذشتگي . نماد انعكاس ، تقليد ِ محض ِ عاشق از معشوقه اش . مظهر نور ، وجود ، هدايت .

            


دلم گرفت . ياد خدا افتادم ! دلم واسش يه ذره شده ! سرچشمه اين زيبايي ها ، اين ماه ، اين خورشيد ، اين آفتابگردان ، اين حوض ، اين رز ، اين آب ، اين خواب ، اين ... .

هواي خنك رو وارد ريه هام كردم . چن تا نفس عميق . عميق  ِ عميق . بعد ، ريلكس . ريلكس  ِ ريلكس . انگار ميخوام سخنراني مهمي رو شروع كنم ! انگار قراره شخص مهمي رو ببينم ! انگار ميخواد يه اتفاقي بيفته !

آسمون . مظهر آرامش و سكوت . نماد اقتدار .

خدايا ! صدامو مي شنوي ؟! خدايا ! منم ، من ! .. خدا ! .. خدااااا ! .. 

   

خوبي ؟؟

هيچي نگفتم . يعني نه ! يعني ازت دلخورم !

 آري ! .. ارتباط برقرار شد . ارتباط بنده با خدا ، عاشق و معشوق ، خالق و مخلوق . آري ! .. عشق يعني همين . عشق يعني جاودانگي ، يعني عروج .

 خدايا ! چقد دوري !

 خيلي نزديكم .

دوسم نداري ؟!

عاشقتم .

منو نمي بيني ؟!

فقط تو رو مي بينم .

 آخه چي بهم دادي ؟! ها ؟! بگو ديگه ! چي ي ي ي ي ؟؟!

از دستش شاكي بودم ! نمي  دونم واسه چي ! ولي بدجوري ازش دلخور بودم !

همه چي . همه اينا مال تو ! حوض ، رز ، ماه ، آفتاب ، آفتابگردان ... همه ش .

خودم چي ؟! من مال كي ام ؟!

 تو مال خودمي ! خود ِ خود ِ خودم .

صداش يه جوري بود . بهم آرامش خاصي ميداد . كم كم لحنم عوض ميشد . ديگه دلخوريم زياد نبود . ديگه آروم شده بودم .

             

آه ! ..  من مال خدام ! خود ِ خود ِ خدا ! من چقد خوشبختم ! چقد ! .. آه ! .. چقد من خدارو دوس دارم ! آري ! .. من عاشق خدام ! عاشق زيبايي ، طراوت ، ... .

            


صحنه بعدي ــ باغچه

 

اطلسي ها نيگام مي كنن ! آه ! .. خداي من ! اينا چقد نازن ! چقد زيبان ! .. مظهر ظرافت ، دلدادگي ، لذت ، زندگي .  آري ! زندگي يعني همين .

                                             


رز ، ماهي ، اطلسي ، همه و همه ميخواستن بهم تبريك بگن ! آخه ! من مال خدام !!

سرمو گذاشتم لبه حوض . سردي ِ آب رو احساس كردم . احساس سردي ، احساس زندگي ، احساس مهم بودن ، احساس زنده بودن ... احساس صعود ِ بعد ِ سقوط .


آخرين صحنه ــ حوض

ماهي ها طنازي ميكردن . انگار كارشونو خوب بلدن ! انگار زياد رفتن كلاس شنا ! كلاس غواصي ! كلاس عشق .

ميخوام خوشحاليمو باهاشون تقسيم كنم ، ولي اينا از من خوشحال ترن ، عاشق ترن . آه ! .. چقد خوشبختن . مثل من ، مثل گل هاي اطلسي ، مثل افتابگردان ، مثل خدا !!


نور ماه افتاده بود توي ِ حوض . يه قرص روشن ، يه قرص زيبا . ماهي ها به نوبت مي اومدن كنار قرص . اينا عاشق نورن ، عاشق زيبايي . حلقه وار دور  ِ ماه رو گرفته بودن . داشتن طوافش مي كردن . طواف ِ معرفت ، طواف ِ احساس ، طواف عشق . 

                       

 

                     

                                   

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پايان  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

زندگي اينجاست . زنده بودن اينجاست . خوشبخت ، ماهي ِ تو حوضه . خوشبخت ، اون پسر بچه ايه كه ، خدا بخاطرش بارون نمي فرسته ، واسه اينكه اون پسر بچه چكمه نداره !! . خوشبخت ، منم . خوشبخت ، تويي .      ـــــــــــــــ  مواظب مهربونيات باش .

  



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۳۳ توسط:سنا موضوع:

پَـــــ نَ پــَــ

رفتم چشم پزشك ميگه واسه سرخي چشمتون اومدين ؟ پـَـــ نــه پـَـــ سرخيش عاديه وسطش سياه شده!

پشه نشسته بود رو دستم، زدم روش، گفت كشتيش؟!پـَـــ نــه پـَـــ زدم پشتش راه گلوش باز شه!

تو كلاس دستمو بالا گرفتم،استاد ميگه شما سوال داري؟؟؟ پـَـــ نــه پـَـــ تف زدم سره انگشتم دارم جهت بادو تعيين ميكنم !

يه جوش اندازه گلابي رو دماغم زده ، دوستم ديده ميگه جوشه ؟پـَـَـ نَ پـَـَــــ قسمتهاي مهم صورتمو علامت زدم ،تو امتحان مياد!

سر جلسه امتحان مي گم استاد چقد ديگه وقت داريم؟ميگه تا آخر امتحان؟َپـــ نَ پـَـــ تا ظهور آقا امام زمان!

ديشب رفتيم استخر، مي خواستيم كفشارو تحويل بديم كليد بگيريم، طرف مي گه شما هم كفش دارين؟؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ طرح حرم تا حرم بوده پابرهنه اومديم ثواب ببريم!

رفته بوديم مشهد يه پير مرد كه تو كاروانه ما بود مثلا ميخواست سر صحبت باز كنه مخمون به كار بگيره ازم پرسيد پسرم واسه زيارت امام اومدي؟پَــ نَ پَـــ اومدم كارايه انتقاليه امام زمان و رديف كنم بياد اينجا....

دارم سبزي خورد مي كنم ،دستم بريده ، ميگم مامان چسب داري؟ميگه دستتو بريدي؟پَـــ نَ پَــــ مي خوام كارم تموم شد دوباره سبزيارو بچسبونم!

جارو دستم بود داشتم ميرفتم اتاقمو جارو بزنم عمه ام ديد گفت داري ميري جارو بزني؟!پَـــ نَ پَـــ زنگ زدم بچه ها بيان قسمت ده هري پاتر رو بسازيم

رفتم حموم داد زدم ميگم اين آب چرا ســـــــــرده؟بابام ميگه داري دوش ميگيري؟پـَـَـ نَ پـَـَــــ دارم تمرين هاي دوره غواصي رو تو تشت دوره ميكنم!

رفتم پيش مامان بزرگم ميگم خسته نباشى ننه دارى بافتنى ميبافى؟ميگه پَــ نَ پَـــ دارم سبزه گره ميزنم بختم باز شه يكى بياد بگيرتم!

قرمه سبزي آوردند رو ميز داييم مي پرسه:قرمه سبزييه؟ پَـــــ نَ پــَـــ كوكو سبزيه آبشو زياد كردن كم نياد

با ماشين افتاديم ته دره ... يارو ميگه زنگ بزنم امبولانس بياد؟پَـــ نَ پَـــ يه مشكل درون خانوادست خودمون حلش ميكنيم !

دمه افطار قابلمه به دست افتاديم تو خيابون .دوستم ما رو ميبينه مي گه:دارين ميرين افطاري بگيرين؟پـَـَـ نَ پـَـَـ پسرخاله ام كنسرت هِوي مِتال داره من امشب تو گروهش نوازنده ي قابلمه ام

طبقه آخر آسانسور رو نگه داشتم، همسايمون اومده ميپرسه ميره پايين؟ پـَـــ نــه پـَـــ ميره بالا، دم افطار دعاهامون مستجاب شده، داريم ميريم معراج!  



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۳۰ توسط:سنا موضوع:

ميزگرد داغ 4ام

 

غرور و انسان هاي مغرور



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۲۹ توسط:سنا موضوع:

صندلي داغ3

لطفا به صورت كلي خودتونو معرفي كنين؟

من ،اميد ابراهيمي متولد 1371/5/13هستم و در تبريز به دنيا اومدم...

كمي هم درمورد خانوادتون اين كه فرزند چندمين و..."هرچي صلاح ميدونين "بگين؟

من تك فرزند خونه هستم پدرم فرهنگي بازنشسته است ،مادرمم وكيل و عضو هيات علمي دانشگاهه ،

از دوران تحصليتون كه چطور طي كردين و حالا كه به اينجا رسيدين ، برامون بگين؟

دوران ابتدايمو تا چهارم ابتدايي تو دبستان پژوهش گذروندم،مدرسه غير انتفاعي كه زياد روس در بچه ها حساس نبود ،از اونجايي كه مادرم مثل خيلي از مادراي ديگه كه بهترين هارو براي فرزندشون ميخوان دوست داشت كه من تيزهوشان قبول شم  به مدرسه شفق(2) رفتم كه ميتونم بگم يكي از بهترين دوران تحصيلمو  رو با استاد عزيزم اقاي اقايي گذروندم ،چيز جالبي كه بود اين كه چون من شبيه پسرخواهر اقاي اقايي بودم ،توجه خاصي بهم داشتن و همينجا از تمام زحماتشون تشكر ميكنم ،دوران راهنمايي ودبيرستانو تو تيزهوشان گذروندم

دوران راهنماييم زياد تعريفي نداره ، به دليل مشغله كاري والدين توجه رو درسم كم بود و خودمم بعد قبولي حساسيتم رو درسم كم شده بود  افت كردم ولي سوم دوباره شروع به خوندن كردم،در مورد دوران دبيرستان بايد بگم ،دومين استاد بزرگم تو اين دوران اقاي فتحي بودن كه از زحمات ايشون هم بسيار تشكر ميكنم وارزوي سلامتي براشون دارم  و برخلاف دوران راهنمايي ، دبيرستان رو خيلي دوست داشتم و دارم چون دوستاي خوبم رو تو اين دوران پيدا كردم كه تو دانشگاه هم با هم هستيم

انگيزتون از انتخاب اين رشته چي بود؟پول ، ارزش ،...؟
_من بر خلاف اين كه رياضيم نسبتا خوب بود ولي زياد رشته رياضي رو دوست نداشتم  دليلشم اين بود كه معلم پرورشي دبيرستان  مارو براي اشنايي با رشته ها بردن به نيروگاه و چند جاي ديگه كه بعد در اومدن از اونجا سردرد عجيبي داشتم واحساس خوبي نسبت به شغل هاي اون نداشتم  واسه همين تجربي رو انتخاب كردم ، بعد دادن نتايج من ودوستام دو تا انتخاب داشتيم ،اوايل اغلبمون ميخواست دندون بخونه ولي چند تا اتفاق افتاد كه نظر همه مون عوض شد ، با چند تا متخصص صحبت كرديم ، پرسوجو كرديم و باز مردد بوديم ،چند تا از بچه ها نظرشون نسبت به دندان پزشكي عوض شد و گفتن پزشكي ، منم نميخواستم دوستان خوبم رو از دست بدم ولي بودن در كنار دوستان همه چيز نبود و خيلي مردد بودم تا اينكه مادم گفت دوست داره پزشكي بخونم "لازم به ذكر كه مادرم با اين كه ميتونست در بهترين دانشگاه پزشكي بخونه ولي به دليل يه مسائلي و مشكلاتي نتونست در حالي كه  حقش بود و بعد يه سال رشتشو به انساني عوض كرد و...تونست تو حقوق دكتراشو بگيره". همه اينها يعني حرفاي متخصصا و كسايي كه تو اين رشته ميخونن ،جايگاه اجتماعي مسائل مالي و حس خوبي كه كمك به يه انسان ديگه به ادم دست ميده دركنار خواسته مادرم باعث شد اين رشته رو انتخاب كنم ...هرچند اون موقع مردد بودم ولي  حالا كه اين رشته رو انتخاب كردم خيلي خوشحالم  و اين كه خدا دوستم داشته و تونستم انتخاب  درستو انجام بدم

 

چند سال ديگه انشالله يه پزشك ماهر"فوق تخصص" شدين...خودتونو چطور دكتري ميبينين؟؟؟ 
انشالله اگه بتونم  ، سعي ميكنم  نذارم ظرفيت انسانيتم با پول و دنيادوستي وفخر فروشي پر بشه ،با خودم عهد كردم  اگر روزي به اون مرحله برسم ، نجات انسانها مهمتر از مسائل ماليشون باشه

سقف ارزوهاتون چقدره؟؟

سرامد شدن تو شغلم ، و انجام اين وظيفه مقدس به بهترين شكل

بهترين دوستاتون در دانشكده چه كساني هستن؟

دوستان دوران دبيرستانم بهترين دوستانم هستن

با فريد كاركن شايان وعليرضا عقيلي كه خيلي صميميم يعني تو  دبيرستان  بچه ها ما سه تا رو هميشه باهم ميدين ،تو دانشگاه هم با محمد ابوطالبي و امير خدايي  و پويان جورم

البته بقيه بچه ها هم دوستي خوبي دارم  مثل پيمان حسام و ميلاد وارش و..

از ديدگاه خودتون  پنج ويژگي مهمتون كه اگه بگيم بچه ها ياد شما ميوفتن(خوب يا بد) بگين؟
ساكت ، كمي خجالتي ،‌ بانمك ، رك ، خوش اخلاق

پنج فاكتور مهمتون تو انخاب دوست چيه؟
دروغگو نباشه ،ادم بيشيله پيله اي باشه ، يه ويژگي مثبت داشته باشه كه من نداشته باشم يا كم داشته باشم كه ازش ياد بگيرم ،حرف كه ميرنه اول فكر كنه بعد بزنه ،ايمانش

 بهترين اتفاق سال قبل چي بود؟
قبولي تو كنكور و هم كلاس موندن با دوستان خوبم

 

ميونتون با درس چطوره؟

همه چيز رو درس نميدونم ، ولي خوب وقتي كه لازم باشه و اوضاع خطري باشه با تمام قوا ميخونم ، نمونش همين دو ترم بود ، اما از كار همكلاسيام كه از خوشيهاشون ميگذرن تا نمرشون خوب بشه رو بسيار قابل تقدير ميدونم و دوست دارم كم كم ارادمو مثل اونها قويتر كنم

اگه بخواين همكلاسياتو يه نصيحت بكنين يا جمله زيبا بگين چي ميگين؟

فكر ميكنم جزو كم سن و سالاي كلاس باشم ودر اون حدي نباشم كه كسي رو نصيحت كنم ولي يه جمله قشنگ ميگم: زندگي قانون باورها و لياقتهاست، هميشه باور داشته باش لايق بهترينهايي.

 

علايقتونو بگين؟

( ورزش ،‌غذا ،كتاب ، رنگ ،‌ تفريح ،تيم ، بازيكن ،فيلم ، كارتون وماشن و.......هرچي كه جزو علايقتونه)

ورزش :فوتبال وشنا قبلا ها اسكيت هم كار ميكردم

از غذاهايي كه توش كدو باشه به شدت بدم مياد نميدونم چرا ...

و عاشق قيمه وقرمه سبزي ام ، كتاب رمان زياد نميخونم و بيشتر مجله ميخونم ولي از رمان ها ميشه 7 جلد هري پاتر رو نام ببرم

ابي تيره يه چيزي تو مايه هاي سرمه اي ، تفريح هم گيم بازي كردن و با همين دوستاي دانشگاهم  بيرون رفتن و وبگردي.. ،تيم: قبلا بارسلونا رو دوست داشتم حالا تيراختور! سازي رو بيشتر...ولي از طرز بازي رونالدو هم خوشم مياد ،فيلم  ارباب حلقه ها فكر كنم تكرار نشدنيه  ،كارتون كه نه ولي انيميشن عصر يخي هم كه اخر خندست ،از ميون شهرها هم تبريزو خيلي دوست دارم ولي كيش يه چيز ديگست...ماشين هم 206 رو ميپسندم

خوب من در خدمتم....




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۲۸ توسط:سنا موضوع:

روز پزشك مبارك باد


امروز روز پزشك نيست روز تبليغات شماست زيرا ما وخانواده هايمان ، افسرده و دل مرده ايم


سازمان نظام پزشكي از چند پزشك قديمي تشكر كرد و لوح تقدير داد. وزارت بهداشت از تعدادي پزشك با دادن سكه و لوح تقدير تشكر كرد . اما وزارت بهداشت برخلاف سالهاي قبل قدمهاي بزرگتري برداشت . اين وزارت خانه در صدا و سيما آگهي پخش كرد و ضمن تبليغ پزشك خانواده روز پزشك و تولد بوعلي سينا را تبريك گفت . چند ساعت بعد سازمان نظام پزشكي نيز از قافله عقب نيفتاد و در يك آگهي در تلويزيون روز پزشك را تبريك گفت. البته از بزرگواري سازمان خدمات درماني نبايد گذشت . اين سازمان با آنكه مسئولين وزارت رفاه در مرداد ماه  ( با ۵ ماه تاخير ) قرار داد پزشك خانواده را امضاء كردند با بزرگواري حاضر شد مقداري از حقوق پزشكان شاغل در طرح را البته براي ماه فروردين و ارديبهشت واريز كند . لازم به ذكر است اين سازمان با آنكه قرار دادي با وزارت بهداشت نداشت و حقوق پزشكان را پرداخت نمي كرد ولي با حس وظيفه شناسي و بيمار دوستي  از روز اول فروردين نظارت بركار پزشكان و بازرسي و بازجويي از آنان را اجرا كرد.

اما در همين هفته خانم دكتر……. از بيكاري و بي پولي در دفتر گسترش مركز بهداشت دانشگاه ….. گريه كرد . آقاي دكتر ……. شرمنده همسر و فرزندانش شد . دكتر  …. موبايل اش را خاموش كرد تا پس از ۵ ماه تاخير پرداخت قسط مسئول بانك …. نتواند به او زنگ بزند . و ……….

و كودك هفت ساله من پرسيد : ” بابا تلويزيون ميگه روز پزشك ،  بابا امروز روز توست ؟ ”

ما پزشكان ايران ( بيكار ، شاغل ، طرحي ، محروم ، و تمام پزشكان مظلوم مخصوصا پزشكان عمومي)  از مسئولين دولتي سازمانها و نهادهايي كه به نحوي به حرفه پزشكي ربط دارند خواهش مي كنيم  . دل بسوزانند احساس مسئوليت كنند اگر مي توانند نظام سلامت و اين رسالت بزرگ را مديريت كنند و اگر فكر مي كنند از توان آنان خارج است و يا انگيزه كافي براي اينكار را ندارند . مديريت را رها كرده و به حرفه شريف پزشكي بپردازند و اين كار بزرگ را به مديران ديگر بسپارند .

امروز روز پزشك است ما تبليغ در صدا و سيما نمي خواهيم . ما لوح تقدير نمي خواهيم و هزار بار بهتر از شما مي دانيم بوعلي سينا كه بود . به ما نشان دهيد كه ما چه كسي هستيم و شما چه تواني داريد .

روز پزشك فرصت مغتنمي است تا سياستگذاران و مديران عرصه آموزش پزشكي و بهداشت و درمان كشور ايران با همفكري، همراهي و مساعدت همه مجامع و نيروهاي دلسوز جامعه پزشكي سياستها و راهكارهاي ترويج و اشاعه ارزشهاي معنوي و اخلاق پزشكي و ارتقاء جايگاه و منزلت شاغلين حرف پزشكي را مورد بازخواني و توجه قرار داده و با برنامه ريزي و بهره مندي از توانمنديهاي ملي در عرصه تقنيني و اجرائي مسئوليت ملي خويش را در جهت حل و رفع معضلات و مشكلات جامعه پزشكي كشور بويژه پزشكان جوان اداء نمايند.

--------------------------------------------

پ ن : گفتند ستاره را نميتوان چيد...اما باور كن...كه من به سوي زيباترين و دورترين ستاره...دست دراز كردم...و هر چند دستانم تهي ماند...اما چشمانم لبريز از ستاره شد...







برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۲۷ توسط:سنا موضوع:

يك لحظه تفكر

زمين در انتظار تولد يك برگ.....

من در حال شمارش معكوس.....

صفر هميشه پايان نيست.......

گاه آغاز پرواز است........
****************************************تذكر:از دوستاني كه به بخش ويرايش نظرات دسترسي دارند خواهش ميكنم به صورت نظر جداگانه پاسخ بذارند 


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۲۵ توسط:سنا موضوع:

اگر تمام شب ها شب قدر بود شب قدر بي قدر بود.........

آن شب قدر كه گويند اهل خلوت امشب است
                                                       يا رب اين تاثير دولت در كدامين كوكب است

با يه ديده تازه بريم سراغ شب قدر ؛از اين نگيم كه شب قدر از نظر شيعه ها به احتمال قوي 23 رمضانه يا از نظر سني ها اين احتمال 27 رمضانه.يا حتي نگيم تو اين روز تقدير ساليانه نوشته ميشه.
اين بار بيايم وبگيم يكي از اعمال خوب شب قدر محاسبه اعماله ساليانست.اينكه يه شب تا سحر بيدار بمونيم و بين خودمون و خدا خلوت كنيم كه تو طوله سالي كه از شب قدر قبلي گذشته(تقريبا از اون روزي كه دانشجويه پزشكي شديم) چيكار كرديم؟
از روزي كه اومديم دانشگاه ومحيط دانشگاه و ديديم چيكار كرديم؟از روزي كه از ديده جامعه الگو شديم واسه جامعمون چيكار كرديم؟
چند بار تو دوستي اولين گام و ما برداشتيم،چند بار از حق خودمون به خاطر ديگري گذشتيم،چند بار از اشتباهه كسي گذشتيم ،چند بار به كسي كمك كرديم كه احساسه تنها بودن نكنه،چند بار احساس كرديم واقعا  مفيديم؟
يا خدايي نكرده چند با دروغ گفتيم،غيبت كرديم ،بد گويي كرديم ،ريا كرديم ،حسوديه بي جا كرديم،اشتباه كرديم،بي احترامي كرديم يا اينكه چند بار به نا حق تهمت زديم؟
خدا وكيلي بي  خياله دين و مذهب يه بار فقط واسه دله خودمون به خودمون نمره بديم؛به نظرتون از 100 نمرمون چند ميشه؟اصلا قبول ميشيم؟
چه معتقد باشيم چه نه؛با يه شب بيدار موندن چيزي و از دست نميديم .بياين يه بار امتحان كنيم....


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۲۴ توسط:سنا موضوع:

روشنفكري در ايران.....

سلام  ديدم اين روزا خيلي بازار روشن فكري وخاموش فكري توايران داغه و هركسي واسه روشن فكر شدن يه راهي ميگه به همين دليل اين روش ها ليست شد تا به سمع ونظرتون برسه ضمنانظرات ارايه شده خارج ازليست زير ضمانت اجرايي نخواهد داشت...

مواد لازم: كافي شاپ،پيپ، موسيقي كلاسيك، قهوه كلمبيا، كتاب شعر (حتما به زبان فرانسوي)، محاسن (به مقدار كافي)
روش كار: اين روش خيلي روش خوبيه به اين دليل كه تقريباً همه دخترا خيلي از پسراي تيريپ روشنفكر خوششون مياد! روشنفكر شدنم خيلي كارسخـتي نيست، كافيه چند تا اسم نويسنده و كارگرداني رو كه تا حالا كسي اسمشونو نشنيده حفظ كنين و تو هر جمله اي كه ميگين، يه دو سه تاشو بندازين

در ضمن لازمه بزارين يه كم محاسنتون بلند شه‌‌! هم نشونه روشنفكريه، هم مي تونين دستاتونو باهاش خشك كنين!
سعي كنين كارايي رو بكنين كه بقيه نمي كنن! مثلا بد نيست حداقل روزي 2 بار بيفتين تو جوب! يا تو در و ديوار بخورين! در هنگام راه رفتن شيلنگ تخته بندازين! اينا خيلي جواب ميده و نشون ميده شما خيلي كارتون درسته!
لباس پوشيدنم خيلي مهمه! سعي كنين يه جور لباس بپوشين كه همه بگيرن اين قضيه رو كه شما روشنفكرين! لباساي گشاد، گيوه و كش موي بنفش خيلي به كارتون مياد!
اما روش صحبت كردن: بايد خيلي آروم و نامفهوم صحبت كنين جوري كه طرف هيچي از حرفاي شما نفهمه و فكر كنه شما خيلي اين كاره ايد! هر چـــي بتونين بيشتر چرت و پرت سر هم كنين راحت تر كارتون انجام ميشه.
بقيه رو حساب نكنيد و فكر كـنيد هيشكي بيـشتر از شما نميدونه!
به هر گدايي كه سر راهتون مي بينين حداقل 500 تومن كمك كنيد.
سعي كنين حموم نريد! خيلي مهمه اين قضيه! هر چي شيپيش تر باشيد روشنفكرتر به نظر مي رسيد!
بايد حتما موسيقي كلاسيك گـوش بدين. ‌البته وقتي تو يه جمع روشنفكري هستين! بعد كه رفتين خونه مي تونين با همون داوود بهبودي حال كنين!
هر رشته اي كه تو دانشگاه خوندين رو بايد بي خيال شين و به همه بگين كه فلسفه خوندين! البته واسه اينكه گندش در نياد بگين تو يكي از دانشگاه هاي خارجي!

آماده ي استفاده از نظرات انتقادات وپيشنهادات شما هستيم



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۴:۲۳ توسط:سنا موضوع: