سناطب سناطب .

سناطب

قوانين ورود به دنيا . . . . .

قوانين ورود به دنيا

 

 صاحب يك بدن شدن

در آستانه ي ورود به دنيا صاحب يك جسم مي‌شويد. ممكن است از آن خوش‌تان بيايد و يا اصلا خوش‌تان نيايد. اين بدن تا آخرين روز اقامت در دنيا متعلق به شماست. مي‌توانيد از توانايي‌هاي مختلف آن بهره ببريد يا بدون استفاده از آن سال‌هاي اقامت خود را در دنيا، بي‌مصرف بگذرانيد.

*******************

ثبت‌نام در مدرسه ي شبانه‌روزي زندگي

اين مدرسه در طول زندگي درس‌هاي فراواني را به شما مي‌آموزد. اين فرصت براي شما فراهممي‌شود تا هر روز در اين مكان آموزشي، درس جديدي را ياد بگيريد. ممكن است به نظرتان برسد درس‌هاي ارائه شده غيرعاقلانه، سخت و دشوار و يا به درد نخور است اما فايده ي يادگيري آنها را  بعد متوجه خواهيد شد.

*******************

شكست پل پيروزي است

رشد كردن، از آزمون و خطا تشكيل مي‌شودتجربياتي كه پس از يك شكست حاصل مي‌شوند به اندازه ي شادي‌هاي پس از موفقيت، در رشد و بالندگي شما موثر هستند.

*******************

تكرار مرتب درس تا يادگيري كامل

درس‌هايي كه بايد بياموزيد در قالب‌هاي مختلف تا زمان يادگيري كامل به شما ارائه مي‌شوند. وقتي درسي را فرا گرفتيد به كلاس بالاتر مي‌رويد و درس ديگري آغاز مي‌شود.

*******************

يادگيري پايان‌پذير نيست.

هيچ قسمتي در زندگي وجود ندارد كه در آن نكته‌اي براي يادگيري وجود نداشته باشد. تا زمان نفس كشيدن درس‌هايي براي يادگيري هست.

*******************

ديگران آيينه ي شما هستند.

اگر چيزي در وجود كسي هست كه باعث نفرت يا دوست داشتن شما مي‌شود، به خودتان مراجعه كنيد. چون ديگران منعكس كننده ي رفتار و برداشت شما هستند.

*******************

توانايي استفاده از امكانات مختلف

تمام تجهيزات و توانايي‌هاي لازم در وجود اشخاص تعبيه شده و نحوه ي استفاده از آن‌ها در دست خودشان است. شما مي‌توانيد از موهبت‌هاي الهي بهره‌بگيريد يا آن‌ها را بدون استفاده به حال خود رها كنيد. انتخاب با شماست.

**************

تمام پاسخ‌ها درون خودتان نهفته است.

هنگامي كه خداوند مشغول خلق دنيا بود، سوالي را براي فرشتگان مقرب طرح كرد. خداوند از آن‌ها پرسيد بهترين جا براي مخفي كردن راز زندگي كجاست؟

يكي از آن‌ها گفت: دفن در دل خاك تيره . ديگري گفت: پنهان كردن در قعر درياها و اقيانوس‌ها. و فرشته ي ديگر گفت: آن را در كوه‌ها قرار بدهيدخداوند در جواب گفت: اگر راز زندگي در اين مكان‌ها پنهان شود فقط عده ي كمي مي‌توانند راز زندگي را كشف كنند اين راز بايد در دسترس همه  مخلوقات من باشد. پس لازم است اين راز، در قلب تك‌تك انسان‌ها نهفته باشد. از آن روز تا به الانراز زندگي در قلب انسان‌هاست اما همه در جاهاي ديگر به دنبال آن مي‌گردند.

 تمام پاسخ‌ها در وجود خود انسان‌ها نهفته است. فقط بايد به اعماق دل و روح خود نگاهي بيندازيدبه نجواي دل و روح خود گوش فرا دهيد و به نداي قلب خود اعتماد كنيد.

*****************************

نكاتي كه بايد هميشه در ذهن داشته باشيد


- 
اگر بر حسب اتفاق زندگي را شكستيد آن را تعمير كنيد.

اگر آن را امانت گرفتيد به صاحب اصلي آن برگردانيد.

اگر آن را با ارزش مي‌دانيد از آن مخافظت كنيد.

اگر آن را آشفته و نامرتب كرديد، دوباره به حالت منظم برگردانيد.

اگر نمي‌دانيد چگونه از آن استفاده كنيد به دفترچه‌هاي راهنما يعني كتاب‌هاي مختلف و انسان‌هاي با تجربه مراجعه كنيد.

اگر در آن چيزي و يا نكته‌اي هست كه ربطي به شما ندارد و مربوط به انسان ديگر است در آن دخالت نكنيد.

- اگر انجام كاري يا به زبان آوردن حرفي، زندگي ديگري را خراب مي‌كند، سكوت اختيار كنيد.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۵۲ توسط:سنا موضوع:

كاش....

داستان كوتاه زير هم بي ارتباط با تصاوير بالا نيست!

سنگتراش

روزي، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديدو به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.  در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدتها فكر ميكرد كه از همه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام ميگذارند حتي بازرگانان.  مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قويتر ميشدم!  در همان لحظه، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي‏آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است.  او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.  پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد.  كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قويترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.  همانطور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدائي را شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۵۱ توسط:سنا موضوع:

فقر

فقر   همه جا سر مي كشد

فقر   گرسنگي نيست ,عرياني هم نيست

فقر   گاهي خود را زير شمش هاي طلا پنهان مي كند

فقر   چيزي را نداشتن است ولي آن چيز طلا , پول ,  غذا  نيست

فقر   ذهن را مبتلا ميكند

فقر   همان گرد و خاكي است كه روي كتاب هاي فروش نرفته يك كتاب فروشي يا كتاب هاي يك كتاب خانه مينشيند

فقر   تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند

فقر   پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به بيرون انداخته ميشود

فقر   شب را بي غذا سر كردن نيست

فقر   روز را بي انديشه سر كردن است

 

 

 

نماز روزتون قبول حق



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۵۰ توسط:سنا موضوع:

عجب..

او....

جالبه! بدجور جالبه....!

تو زمونه اي كه همه اعتقاد داريم كه مهم تفكر انسان هاست و نه زور بازو، هنوز هم باشگاه هاي بدن سازي پر از آدمه...

تو دوره اي كه همه دم از اين مي زنيم كه زيبايي ظاهر مهم نيست، هنوز هم لوازم آرايشي پرفروشند و بحث لاغري بحث داغ هر روز ما آدماست...

تو روزگاري كه همه به باور < نه همين لباس زيباست نشان آدميت > رسيديم، هنوز هم وقتي به هم مي رسيم، از مارك و قيمت لباس همديگه سوال مي كنيم...

تو زمونه اي كه دم از اين مي زنيم كه نمره مهم نيست و مهم يادگيريه، هنوز هم به خاطر مشروط شدن ناراحت ميشيم، نه به خاطر ياد نگرفتن...

تو روزگاري كه همه به باور برابري همه ي انسان ها رسيديم، هنوز هم بعضي ها رو به لحاظ معيار مالي، يا درسي و يا حتي شخصيتي برتر مي گيريم...

تو روزگاري كه ابزار هايي مثل موبايل و اينترنت در دست رس همه هستن، هنوز هم كساني رو داريم كه سال به سال ازشون هيچ خبري نمي گيريم...

تو زمونه اي كه دستگاه هايي مثل رايانه و خودرو براي افزايش سرعت انجام كارهامون اختراع شدن، هنوز هم از نداشتن وقت گلايه مي كنيم...

تو زمونه اي كه همه يه جورايي از نصيحت بدشون مياد، بازم كسايي هستن كه سعي در انجام اين كار دارن...!!!!!!!!!!!!!!!!

پس ما با گذشتگانمون چه تفاوتي داريم؟



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۴۹ توسط:سنا موضوع:

اطلاعيه

* اداره قسمت ميزگرد داغ به سالار عزيز سپرده شد

ازش متشكرم كه اين وظيفه رو قبول كرده ومتناسب با اون اختياراتشم زياد شده

**از خانم دكترهاي كلاس خواهشمندم يك  نفر به عنوان داوطلب اعلام امادگي كنه كه وظيفه دعوت از سايرخانم دكترهارو براي بخش صندلي داغ برعهده بگيره ،وظيفشون اينه كه يك هفته در ميان سوالات اين بخشو در اختيار شخص بذارن و روزي رو براي حضور در اين بخش براي فرد تعيين كنند ،البته يك نفر ديگه هم براي بخش wanted لازم داريم كه  در اين بخش بهمون كمك كنه....لطفا اگه وبلاگو دوست دارين همكاري كنين


***هنوز بخش هاي ديگه(wanted و صندلي داغ، اداره كننده اي نداره ، علاقه مندان در صورت كه تمايل داشتن منو در جريان بذارن ،قطعا متناسب با وظيفشون اختياراتشون بيشتر ميشه

****يه ايده ديگه هم كه پيشنهاد يكي از دوستان بود: شهرشناسيه

همكلاسيا ميتونن مطلبي با عنوان شهرمو بشناس بذارن وتو اين هرچي كه در مورد شهرشون ميدونن رو قرار بدن،فعلا اين قسمت رو در موضوعات نميذارم ،انشالله اگر دوستان مطلبي داشتن اين قسمت هم قرار داده ميشه



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۴۸ توسط:سنا موضوع:

only in our university !

/**/




اول بريم يه كم به مسئولين زحمت كش دانشگاه گير بديم!

 


به 3 نفر از افرادي كه بتوانند تشخيص دهند منظور مسئولين محترم از اينا چي بوده به قيد قرعه هيچي تعلق نميگيرد! بيخودي خوشحال نشين!


 

University / the way of central library   :


http://nutrition.tbzmed.ac.ir/login.aspx  :


University / faculty of medicine / the 2nd floor   :



 

 طرح تكريم ارباب رجوع!


University / faculty of medicine / the 3rd floor   :




هزينه هاي سرسام آور دانشگاه  در راستاي رفاه دانشجويان!

 

University /faculty of medicine / self service :
 

.

.

.

.


واما تصاويري زيبا از گونه هاي كمياب      اكوسيستم دانشكده!


حيات وحش كتابخونه       

 University / faculty of medicine| library   :  


در مورد اين عكس بايد عرض كنم كه اين جاندار به قدري وحشتناك  بود كه خانوم*****با ديدن اين گونه جانوري پا به فرار گذاشتن....وبنده براي شكار اين عكس جون خودمو به خطر انداختم! (بابا شيردل......)





اينم عكس يادگاري از يار هميشگي وپاي ثابت دانشكده!


University / faculty of medicine   :




اين ديگه نهايت بكر بودن طبيعت دانشكده رو نشون ميده!


University / faculty of medicine  :


حالا ببين ما چه جونوري هستيم كه اينم با ديدن ما فرار ميكنه!



.

..

.


نوبتي هم كه باشه ديگه بايد بريم سراغ شيرين كاري هاي خودمون!

 

 

جزوه ي بيو شيمي.................بدون شرح!


 

 


 

 اينم خوشمزه گي هاي جناب نماينده سابق!




 

 

 




كمي هم از محضر ساير دوستان مستفيض بشيم!




 

 


            University / faculty of medicine/ library :                           




اين دوستمونم ديگه كارش به جايي رسيده كه حتي دستگاه رزرو غذاي سلفم با ديدن كارتش ياد كانالاي غير مجاز ميافته!



University / central self service :


 

.

.

.

.

.


و اما معماري  منحصر به فرد كتابخونه!


University / faculty of medicine  :


 

به نظر شخص بنده وقتي ميخواستن اين دانشكده رو بسازن معماران و مهندسين محترم  به دكتران  آينده حسودي كردن; با خودشون گفتن آقا  چه طوري حال اين دكترا رو بگيريم؟!

بعد از كلي فكر كردن يه فكر بكري به نظرشون رسيده!

اومدن موقعيت كتابخونه رو جوري انتخاب كردن كه  در هر حالتي يه عامل مزاحم  براي درس خوندن دانشجو ها وجود داشته باشه!


 

يه طرف كتابخونه سالن فيكساسيون و نگهداري جسده!!

 

 

University / faculty of medicine / library  :

 



يه طرفشم كه سالن استريلاسيونه!!


University / faculty of medicine / library :


 

 

اين دو تا سالن  با همكاري همديگه فضاي كتابخونه رو با  انواع و اقسام رياحين معطر ميكنن!

سكوتش كه ديگه محشره!  عادت كرديم به سر و صداي تيراهن و خالي كردن آجر و كارگرا و.... كه به لطف دانشكده داروسازي ازشون بهره منديم!



 

اينم از دفتر پيشنهاداتش!


University / faculty of medicine / library  :


 

 

.

.

.

.


جلوه هاي تمدن در محيط دانشگاه!



براي حسن ختام مي خوام  كاري كنم كه ويلدورانت به خاطر زنده نبودنش حسرت بخوره! ميدونين چرا؟

آخه كتاب تاريخ تمدنش ناقص مونده و نتونسته مهمترين اسناد  تاريخ تمدن بشري رو توش ثبت كنه!


University / faculty of advanced medical sciences  :


 

: قول دادم نگم كجا University /  faculty of medicine




بدينوسيله از تمام دوستان عزيز استدعا ميگردد كه تمام تلاش خود را در راستاي ثبت و نگهداري آثار كم نظير و بي نظير دانشگاهمان مبذول فرمايند!

 

با تشكر....ستاد حفظ و احيائ آثارملي

 

 

ونهايتا خيلي خيلي ممنونم از تمامي دوستاني كه تو شكار اين سوژه ها به من  كمك كردن.

اراتمند شما امير

1390/5/14 - tabriz



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۴۷ توسط:سنا موضوع:

ميزگرد داغ

سلام

براي اولين بار وبه صورت ازمايشي تصميم گرفتم ،ميز گردو در وبلاگ ايجاد كنم

با توجه به اين كه  ترم قبل جلسه اي رو با زحمت نماينده عزيز كلاسمون در رابطه با رابطه دختر وپسر داشتيم

سعي كردم موضوع اين هفته يك چيزي مشابه اون باشه ،

موضوع اين هفته  "انتظاراتتون وديدگاه هاتون از يه همكلاسي"

اقاييون وخانم ها ميتونن ويژگي هاي رفتاري خودشون رو بگن تا ديگر دوستان با توجه به اون ويژگي ،ان رو بپذيرند يا با يك بحث منطقي ،نادرست بودنشو به اثبات برسونن

فكر ميكنم اگه بحث سالم بره جلو خيلي از سوتفاهم ها در اينده حل بشه

بحثهاي پيشنهادي:

_نظراتتونو در اين مورد كه از يه همكلاسيتون "پسر يا دختر" چه انتظاري دارين

_چه رفتارهايي هستند كه فكر ميكنيم خوبن ولي در نظر همكلاسيمون منفي جلوه ميكنه و....

_اقايون وخانم ها دكتر ميتونند برخي انتقادهايي رو كه در طول ترم از رفتار همكلاسيشون ديدن رو بيان كنن..


چند نكته كوچيك:

_نظرات با فيلتراسيون شديد بررسي ميشه ،نظرات غير مرتبط،توهين كننده به شخص اشخاص يا گروه خاص ،حاشيه اي و...حذف ميشوند

_مدت ميزگرد با توجه به استقبال دوستان ميتونه ادامه پيدا كنه

_هدفمون حل يك مشكل ،نه ايجاد مشكلي جديد ،پس احترام همديگرو داشته باشيم



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۴۶ توسط:سنا موضوع:

فوتباليست كوچولو

در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد. در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گرچه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حد نهايت انجام ميداد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي. روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامي ‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.
 

تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي بر لبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.

 





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۴۵ توسط:سنا موضوع:

چندتا جمله كه . . .

-   در زندگي براي هر آدمــــــي
از يــــــك روز
از يــــــك‌ جا
...از يك نــــــفر
به بعد....ديــــــگر هيچ چيز مثــــــل قبل نــــــيست
......نه روزها نه رنــــــگ‌ها نــــــه خــــــيابان‌ها
همه چيز مــــــي شود
دلتنــــــگي...
  شكفتن هيچ گلي به زيبايي لبخند تو نيست ، پس بخند تا گلها از شرم در غنچه بمانند .   -   رابطه ما انسانها با مادر
تو ۳ سالگي " مادر عاشقتم"
تو ۱۰ سالگي "مادر ولم كن"
تو ۱۶ سالگي" مادرم ميره رو اعصابم"
تو ۱۸ سالگي" بايد از اين خونه بزنم بيرون"
............تو ۲۵ سالگي " مادر حق با تو بود"
تو ۳۰ سالگي "ميخوام برم خونه مادرم"
تو ۵۰ سالگي " نميخوام مادرم از دست بدم"
تو ۷۰ هفتاد سالگي "من حاضرم همه زندگيمو بدم تا مادرم الان اينجا باشه...
  هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.. هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن دلش را داري.. هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري   در مقابل تقدير خداوند مثل كودكي يكساله باش كه وقتي اورا به هوا مي اندازي ميخندد ،

چون ايمان دارد كه تو اورا خواهي گرفت
  به روزها دل مبند ، به فصل كه ميرسند رنگ عوض ميكنند با شب بمان ، گرچه تاريك است اما هميشه يك رنگ است      ....  


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۴۳ توسط:سنا موضوع:

پيشنهاد

سلام بچه ها 

خوبين؟؟؟خوبم

لازمه چند نكته رو ياداور بشم:

*ليست نهايي نويسنده هامون به شكلي كه ميبينين ،درنهايت به دوستاني كه امدن خوشامد به دوستاني كه رفتند خسته نباشيد وبه دوستاني كه موندن دمتون گرم! ميگم 

**دوستان خوبم ،اداره وبلاگ ورودي چيزي نيست كه يك نفر به تنهايي بتونه از پسش بربياد ،و نهايت اون يك نفر بتونه شاهكاركنه فقط  در هفته يك مطلب جديد ميتونه براي نمايش ارائه بده  واسه همين از كسايي كه علاقه دارن اين خواهشو دارم كه مارو دريابيد!


***تو نظرات ميخوندم كه چرا تعداد نويسنده  خانم كمه ، جوابشو يافتيد به منم بگين ، شايد مشكلي هست كه باعث ميشه حضورشون كم رنگ باشه ،اگه هست بفرمايين تا رفعش كنيم


****يك يشنهادي دارم كه فقط درشرايطي اجرا ميشن كه يكي دو نفر پايه باشن بهم كمك كنن در عوض فضاي وبلاگ هيجان انگيزتر وبهتر ميشه،درنظرم اينه كه  در هفته وبلاگ بر اساس سه تا محور فعاليت كنه

1_ميز گرد داغ

داشتم نظرات صندلي داغ  اخير رو ميخوندم .. فكر ميكنم هر هفته ،اول هفته يه موضوع بذاريم "مشابه اون چيزي كه توصندلي داغ  اخير اكثرا بحث ميشد"تا ديدگاهاتون و انتظاراتون رو  بگين ،حداقل اينطوري از طرز تفكر همديگه باخبر ميشيم

2_صندلي داغ

هرهفته يك مهمون جديد داشته باشيم

3_wanted

ويژگي هاي ناشناخته اي از يه همكلاسي كه اغلب نميدونن يا دقت نكردنو مينويسيم...شايد هم عكس هايي از كوچيكيش بذاريم وشما بايد پيداش كنين


بنظرم اين سه محور وبلاگو بانشاط تر كنه"فقط از بس داغه مواظب باشين نسوزين!"با اين حال اينها فقط پيشنهادن وتا همكاري نباشه فعليت پيدا نميكنن

فعلا همين

و من الله التوفيق





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۴۱ توسط:سنا موضوع: