سناطب سناطب .

سناطب

يه گپ كوچيك

سلام بچه ها

اميدوارم گرماي هوا شمارو كلافه نكرده باشه

خوب...

* تا اينجا نويسنده هاي زير با گذاشتن نظر يا مطلب تمايلشونو براي ادامه همكاري با وبلاگ ورودي اعلام كردن

خانم هاي  دكتر وافري  و قمري واقايان دكتر عباسي ،رضازاده ، حسينعلي فام ،ناصري ، مجدي  كه ازشون متشكرم كه افتخار دادن با ما باشن

**اقايان دكتر خدايي و اشرافي هم به تازگي به جمعمون اضافه شدن كه ورودشونو خوش امد ميگم 

***متاسفانه اقاي دكتر جعفري به دليل مشكلات شخصي تصميم گرفتن فعلا كمي استراحت كنند وميدون رو به جوون ها بدن كه از زحماتشون تشكر ميكنم واميدوارم به زودي برگردن

**** متاسفانه بقيه نويسنده ها فعلا مارو در جريان تصميماتشون قرار ندادن كه اميدوارم تا پايان روز جمعه اين اتفاق بيوفته ، پس ازشون خواهشمندم تا روز جمعه مارو در جريان بذارن

****از همكلاسيهاي عزيز خواهش ميكنم كه تو صندلي داغمون شركت كنن ،ماشرايطشون رو تاا ونجا كه به صلاح وبلاگ باشه قبول  ميكنيم و هروقت راحت باشن وهر روزي كه بگن صندلي داغ رو واسشون ايجاد ميكنيم

پس لطفا تو  همين نظر اعلام امادگي كنين 

شرمنده....زياد حرفيدم.....

نماز روزه هاتون قبول باشه...

تا پست بعدي فعلا باي




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۴۰ توسط:سنا موضوع:

راز دل با تو چه گويم كه تو خود راز دلي . . .

از تنگناي محبس تاريكي و از منجلاب تيره اين دنيا ، بانگ پر از نياز مرا بشنو  آه  اي خداي قادر بي همتا.

خداوندا فقط تو آگاهي و تو مي داني كه دست از غير تو شسته ام.

به ملكوت آسمانت نظر دوخته ام. براي بيان رازهاي درونم گوشي شنواتر از تو نيافتم.

و دوستي مهربانتر از تو پيدا نكردم.

دوست دارم شانه به شانه هم راه برويم.

بر تپه هاي تنهايي بنشينيم و من بگويم و تو بشنوي.

آرام برايت نجوا كنم و تو با دست بادت موهايم را نوازش كني و با قطرات بارانت برايم گريه كني و با رنگين كمان هفت رنگت دلم را شاد سازي.

خدايا در پهنه دنيايي كه برايمان ساختي از انسانيت رنگي و اثري نمانده است چه انسانها كه اكنون از گرسنگي و فقر كودكان خويش را به خواب وا مي دارند.

چه بسيار انسانهايي كه در دام عفريت فقر گرفتار آمده اند و صبر از كف داده اند و عفت و عزت خويش را در هر بازاري به فروش گذاشته اند. چه بسيار انسانهايي كه همچون زالو از شيشه عمر ديگران سيراب مي شوند و پا بر گرده بندگاني مي گذارند كه خود قانون بردگي شان را پاره كرده اند.

خدايا، خدايا.... بارها شده است كه دلم برايت تنگ شده، بارها دلم براي نگاهت، صدايت و نوازشهايت تنگ شده. دلم براي اين همه ظلمي كه در لحظه لحظه زمان ها شاهد و ناظر آن هستي مي سوزد. دوست داشتي بندگانت در نهايت مهرباني و صلح با هم زندگي كنند و دم به دم شيطان درون خويش ندهند.

اما انگار خدايا اين آرزو برايت هر روز دست نيافتني تر مي شود.

خدايا مباد اميدت به متحول شدن ما به احسن حالات نااميد گردد و براي خوب شدن مان دعا نكني. من نيز با تو اي خداي مهربانم دعا مي كنم براي عاقبت به خير شدن نسل انسانها. نسلي كه همچون ققنوس از خاكستر ظلم ها و عداوت ها سر بر مي آورد تا فقط و فقط صلح را دريابد و دوستي و شادي و مهر را.

دعايم را بپذير و آن را به اجابت برسان ...

همانا تو قادر و توانايي ...

الهي آمين ...



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۳۷ توسط:سنا موضوع:

سفرنامه اميد

چنين گويند اميد ،تاب الله عنه كه من مردي دبيرپيشه بودم از جمله متصرفان در نوشته اموال و اعمال واعصاب  پيشينيان ، و به كارهاي وبلاگي مشغول بودم و مدتي در آن شغل مباشرت نموده درميان اقران شهرتي يافته بودم

در طول ترم  به جانب كامپيوتر شدم  وقرب يك ماه ببودم و  گيم پيوسته زدمي . شبي درخواب ديدم كه يكي  مرا گفت چند خواهي بازي كني  كه گيم ،خرد از مردم زايل سازد! اگر به هوش باشي بهتر .من جواب گفتم كه جز اين چيزي نتوانستند ساخت كه اندوه دنيايم كم كند . جواب داد كه بي خودي و بيهوشي راحتي نباشد ،حكيم نتوان گفت كسي را كه بيست وچهار ساعت پاي گيم باشد بلكه چيزي بايد طلبيد كه هوش و خرد را به افزايد . گفتم  كه من اين را از كجا آرم.گفت جوينده يابنده باشد ، پس سوي كتابخانه اشارت كرد و ديگر سخن نگفت. چون از خواب بيدار شدم ،آن حال تمام بر يادم بود بر من كار كرد  و با خود گفتم  و با خود گفتم كه از خواب دوشين بيدار شدم ،بايد كه از خواب 19 ساله نيز بيدار گردم، افسوس كه چه دير!...

در اواخر  تابستان الاخر سنه سال اول پزشكي كه  اميران فيزيولوژي تعيين كننده ترم بودند از دانشكده برفتم كه هر حاجت  كه در آن روز خواهند باري تعالي  وتقدس ، روا كند. به گوشه اي برفتم و دوركعت نماز بكردم و حاجت خواستم  تا خداي تعالي و تبارك مرا توانگري دهد بر ترم ثالث ،چون به نزديك ياران واصحاب آمدم يكي از ايشان پيامي خرد (پيامك) از شعري پارسي بر من خواند با مضمون اين كه بيوشيما ها را شيفت كرده اند! آن حال به فال نيك گرفتم

 روز گود باي پارتي !بود پس به جانب دانشكده برفتم و به دفتر استاد راهنما بارياب بودم ،پيش از آن انچه از گيم بود ترك كردم الا اندك ضروري ،به زيارت شيخ استاد راهنما بكردم   قدس الله روحه ،پس از آن به جانب ترمينال دانشكده  برفتم پس از دفتر استاد مقام كردم و طلب دوستان بكردم ،درميانشان مردي جوان بود كه سخن مزاح بد بد!به تركي همي گفت و جمعي پيش وي همي حاضر...

گروهي دندان خواندند و گروهي دارو وگروهي جلبك شناسي..در اثناي سخن  ميگفت كه اين سخنان را از در وديوار فيس بوك (لعنت الله عليه!)  چنين خواندم . همانا غرض وي  آن بود تا من بدانم كه او در فيس بوك پروفايل دارد ، چون با ايشان در بحث شدم  او گفت از اين مزاح ها بسيار دانم و هوس دارم باز هم بخوانم ، عجب داشتم و به معيت اصحاب به سلف خود رفتيم   تا تجديد قوا سازيم و از قوت اندك روح مفرح سازيم ،سلف نعمت بسيار بود وكارگران وخدمتگزاران فراوان ولي همانا رزرو نداشتن همانو  راه زهد در پيش گرفتن همانو نيم من نان جوين خوردن همان!يادمان امد خاطره اي كه در سلف به معيت قوت ،سالادي ديديم كه هر سال نيمه ترم بگذرد و بازرس بيايد غذاي خوب دهند و از آن جا اين سنت سه روز روان باشد و بعد از آن سه روز ميرود تا سال ديگر!

پس از آن جا به بيرون عزيمت كرديم كه 50 ،60 قدم باشد!  حياط دانشكده  باغستان بسيار داشت  و ديوار و خار و هيچ چيز كه مانع شود در رفتن  راه نبود

 در كل حياط را باغكي  نيكو ديدم  ، حوضي حصين وكنگره  بر آن نهاده و صندلي هاي خوب ،الا آن كه آب در حوض وي اندك بود ، از مقابل آن خياباني گذرد  و اين خيابان را پزشكيان از آن سبب عاصي گويند كه به جانب دندان ميرود! يعني چون از بلاد پزشكي به بلاد دندان ميرود عاصي است  و بر آن خيابان پاركينگها بسيار ساختند يكي به جانب اتوبان كه آن جلوي دانشكده علوم نوين باشد   ويكي جنوبي كه به جانب دندان است ، از آن جا به جانب بلاد  تغذيه شديم ،شهري خوش و آبادان ، مردم بسيار از دوستان دبيرستان  به آن جا روند و به علم تغذيه تقرب جويند  و هم چنين به خداوند سبحانه تعالي  و عمارت وحوض ها ساخته اند  و بغل آنجا به صحرايي رسيديم كه همه خار بود شكفته چنان كه تمامت آن صحرا سيم خاردار مينمود از زيادي خارها ولي از نظر ما آنها خارها هم گل مي نمود زيرا كه از محبت خارها گل ميشوند!!، جانب خروجي باروي سنگي تراشيده  از بتن نتراشيده!، وكنگره ها ومقاتلات همچنين  و نگهبانان بر سر ديوار نهاده ، خوف ايشان از طرف خيابان  باشد كه با ماشينها قصد آنجا كنند.. ومساحت دانشكده هزار ارش باشد در هزار ارش  ، و دانشجويان انجا نيكو پاكيزه وخوشتيپ!  و اراسته و  از هر تيپي كه در بلاد دندان ديده بودم همه آنجا موجود بل به صد درجه فشن تر!

از آنجا سوي دندان روانه گشتيم از تغزيه تا دندان 10 فرسنگ باشد ، دانشكده اي بر هامون نهاده ، آب وهواي خوش دارد هرجا كه كلنگ ميخورد ، به قصد لوله كشي ،منهدم ساخته اند بجز آن اندرون دانشكده آباد يافتم وهيچ خرابي نديدم....




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۲۷ توسط:سنا موضوع:

چند نكته كوچيك

سلام خسته نباشين

نماز روزه هاتون قبول باشه

تو اين پست چند تا نكته كوچيك رو لازمه بگم

*از نويسندگان عزيز اين خواهش رو دارم كه مطالبشونو به صورت ثبت موقت بذارن 

اين قولو بهشون ميدم كه در اسرع وقت به صورت دائم در مياد

**هنوز تعدادي از نويسنده ها در ارتباط با وبلاگ هيچ نظر يا ايميلي نزدن ،اين خواهشو دارم تا اخر هفته اين كارو بكنن 

***لطفا نويسنده ها نظراتشونو به صورت "نظرات پس از تاييد نمايش داده شود "قرار بدن

****مسئوليت هر نوشته بر عهده خود نويسنده خواهد بود

*****دوستاني كه مطلب بيشتري ميذارن و فعال تر هستند به تدريج اختياراتشون بيشتر خواهد شد


موفق وپيروز باشد





برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۲۵ توسط:سنا موضوع:

خاطرات خوابگاه...

قبل اينكه دانشجو شبم و سر از خوابگاه درآريم اگه كسي از مشكلات خوابگاه حرفي ميزد خنده مون ميگرفتو هيچ وقت فك نميكرديم يه روز اين شرايط يقه خودمونو ميچسپه.....ابدا اصطلاحاتي مانند تنباكو دوسيب و چه ميدونم هلو آدامسو زغال ليمو بگوشمون نخورده بود اما بمحض ورودمون به اين مكان مقدس ملتفت گشتيم كه فقط ورودي 89كه اونم 5درصد جمعيت خوابگاهو تشكيل ميداد سالمند اما نميدونستم گذر دو ترم يه مميز و چند تا صفر به اون آمارمون اضافه ميكنه!   واحتمالا درصد ديگه جواب نميده و باس دس بدامن پي پي ام شيم...!!!

اون اولا پيامايي در قالب شوخي با بياني غيرمستقيم به ورودياي جديد ميشد بدبختانه هميناهم افراديو كه مخشون يه هوا خلاصي داشت جذب خودش كردو اقليت(سالمها)رو بيشتر مغلوب اكثريت(دودي ها)كرد....بعدها پيشكسوتا دعوتاشونو مستقيم كردنوو دعوت با عمل(موثرترين شيوه!!!!) وارد ميدون شد.........خدايا منو بگير ...به من نه گفتن ياد بده....حداقل چند اهم بهم مقاومت عطا فرما به اين زودي كلاه اينا سرم نره....!

روزها گذشتو از جمعيت ما كمترو كمتر شد مجبور بوديم شبا واسه تقويت روحيه تاثير ناپذيري از سال بالاييا و توانايي نه گفتن جلساتي برگزار كنيم اما بي فايده بودو تبليغات علمي و لغات قلمبه سلمبه آواي عرعر رو از لارينكس يارانم جاري كرد ......همين جاكسونو(اسم زغال) ببين...آخه كدوم باايماني ميتونه ديوونش نشه لامصب ...!

بعدش پوستراييو آوردن كه جووني با ريش كوتاه و يقه باز يه سيگار برگ دستشه و توتاريكي ته يه سالن پشت يه ميز نشسته وبه روزنه ديوار چش دوخته و ليلي خانوم از دور واستاده و محو نگاه مهدي پاشنه طلا شده...يعني نگاه خانومه فقط بخاطر سيگار يارو بوده....اي بسوزه پدرش كه اعتيادم زير سرخودشه.....!!!!

 با اين ترفندا نفرنفر يارانمونو سوي خودشون كشيدن ديگه داشتيم به مرز تك رقمي شدن كه تا پارسال در آرزوش بوديم نزديك ميشديم.همه از ترس تو يه اتاق ميخوابيديم تا نكنه شيطان يكيمونو تنهايي گير بياره وبي ادبيه... افسارش كنه!!!

ديگه وارد عمل شدن و شبا ميومدن پشت در اتاق و نغمه هاي تحريك برانگيز سر ميدادن ...نهايتا از طريق شكاف زير در همه مونو دودي كردن وما از ماجرا بي خبر بوديم و فك ميكرديم كه سالميم وشعارمون درس خوندن دشمن اعتياد بود....غافل از اينكه اگه يه شب توي راهرو واسمون اسفند دود نكنن(استعاره رو داشته باش) اين ادعاهارو نداريم ...!!!

كم كم بجايي رسيديم كه به بهونه مذاكره تو مجالس قليون كشي شركت ميكرديم.......ظاهرا مهره هاي سفيد شطرنج دست ما بود....اي دل غافل...!

مدتي گذشت... پوستر انريكو جاشو رو ديوار به عكس بيست سال پيش داريوش دادو لباساي پاره كه تازه مد شده بودن به لباساي سوراخ سوراخ و سوخته بدل گشتن....منفور ميرزاي شيرازي محبوب همه شدو ورزشكارامون با شيشه قليون دمبل ميزدن..كيسه هاي بوكس بجاي خاك اره و شن پر زغال مو شدن...ديگه پنجشنبه ها بجاي وليعصر پاتقمون باغ گلستان شده بود.اگه يه كم ديگه پيش ميرفتيم سر از بازار بلوروچيني در مياورديم ولي خداروشكر ظرفيتشو نداشتيمو همون جا متوقف شديم .داشتيم تو اين منجلاب دستو پا ميزديم تا يه شب طي اقدامي غرورآفرين سربازان رشيد حراست به خرابه گلستان ريختنو پس از كشف و ضبط 74 قبضه قليون مصلح با خفه كن و 21 پيپ كمري همراه با 39باكس شهد ناب عربي و دستگيري كل جمعيت خوابگاه از ادامه اين جنايات فجبع جلو گيري كردن...

ماها كه تازه وارد بوديمو غلظت نيكوتين تو خونمون كمتر از بقيه بود رو به كانونهاي تولد دوباره معرفي كردن كه هنوزم كه هنوزه تحت درمانيم...!

ته مونده ي ذهن همه مون فقط يه سوال بود كه ما باس خواهان بارش رحمت الهي به گورباباي كي باشيم كه مارو بيدار كرد..؟؟؟  

آخرش فهميدم دود قليون اتاق بغلي حسابي مستم كرده وچرتم زيادي طول كشيده...پاشم برم دانشكده كلاس دارم اونم عملي...!

با خودم ميگم خدايا هزار مرتبه شكرت كه تا اين لحظه مثل دكترا نشدم....خدايا شكرت...!!!!

  



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۲۴ توسط:سنا موضوع:

صندلي داغ

سلام

لطفا به صورت كلي خودتونو معرفي كنين؟

من سالارم. متولد 23 مرداد 70. تو مراغه به دنيا اومدم. محله دروازه! نمي دونم چي بايد بنويسم ديگه.

كمي هم درمورد خانوادتون اين كه فرزند چندمين و..."هرچي صلاح ميدونين "بگين؟

خونواده ي ما چهار نفره ست. بابام كارمند بازنشسته بانكه. مامانمم دبير بازنشستس. بچه اول خونواده ام. خواهرمم 2 سال ازم كوچيكتره و خيلي هم دوسش دارم.

از دوران تحصليتون كه چطور طي كردين و حالا كه به اينجا رسيدين ، برامون بگين؟

دوران تحصيل كه هيچي ديگه و پدرمون و در اورد. تو ابتدايي همه معدل هام 20 بود. تو راهنمايي شد بين 17-18. دبيرستانم رفت پايين تر!! اما هميشه تو اولين مدرسه شهرمون درس خوندم. يعني هر امتحاني كه دادم، قبول شدم. دانشگاه اومدنمم جالب بود. معدل كتبي نهاييم 14.43 شد! پيش دانشگاهي رو هم درس نخوندم. رتبم شد 10476! يه سال پشت كنكور موندم و با توجه به معدلم هيچ اميدي به كسب رتبه نداشتم. اما خوندم و 527 منطقه 2 شدم(يعني مراغه منطقه 2 ديگه). دانشگاه معدلم باز پايين تر اومد! نپرسين كه نخواهم گفت. اما تجربم نشون ميده كه تخصص قبول ميشم!!!!


انگيزتون از انتخاب اين رشته چي بود؟پول ، ارزش ،...؟

واالله راستشو بخواين، مدرسه منو به زور فرستاد تجربي. از او جابيي كه تو تيزهوشان بايد يه كلاس تجربي ميشد و يه كلاس رياضي و چون خواهان رياضي زياد بود و با توجه به معدل كم اينجانب! به زور فرستادن تجربي. وگرنه فيزيك رو خيلي دوس دارم و مي خواستم تو دانشگاه فيزيك بخونم. حالا قسمت ديگه. تجربي خوندم و ديدم پزشكي با ارزش تره. همين.

چندين سال ديگه انشالله يه پزشك ماهر"فوق تخصص" شدين...خودتونو چطور دكتري ميبينين؟؟؟ 

از اون دكتر هايي ميشم كه مريض بياد تو همش مي خنده. همون جا درمان ميشه و ميره!!! شايد پول كم تر بگيرم. نمي دونم هنوز.

سقف ارزوهاتون چقدره؟؟

سه تا ارزو دارم. يكي اين كه هيچ وقت ناراحت شدن مامانم رو نبينم. دوم اينكه پزشكي بشم كه بتونم كمك كنم. سومي رو هم ترجيح ميدم فعلن نگم.

بهترين دوستاتون در دانشكده چه كساني هستن؟

دوست زياد دارم. ميلاد نادري، اشكان، محسن شيخ زاده، محمد، امين عبدي، سهند، كاوه، احمد، صائب، مهدي عباسي، ارين... خيلين. اما بين اينا با بعضي ها بيشتر هستم. براي مثال احمد. چون از لحاظ جنبه خيلي نزديك هميم. هر چي اون بگه من ناراحت نميشم و هر چي من بگم، اون نميشه. البته يه بار شد كه بگذريم!

از ديدگاه خودتون  پنج ويژگي مهمتون كه اگه بگيم بچه ها ياد شما ميوفتن(خوب يا بد) بگين؟

1.خنديدن 2.خندوندن 3.خوابيدن! 4.داد و فرياد! 5.اينم نميشه گفت! شرمنده.

پنج فاكتور مهمتون تو انخاب دوست چيه؟

1.نامرد نباشه 2.اون چيزي كه نشون ميده باشه 3.با جنبه 4.خوب باشه 5.نترسه

بهترين اتفاق سال قبل چي بود؟

نمي تونم بگم. فقط همين كه اخراي پاييز رخ داد. همين.

ميانتون با درس خوندن چيه؟

درس خوندن رو كه گفتم ديگه. نمي خونم، اما اگه بخونم، كسي حريف نيست. با قانون همه يا هيچ مي خونم!

اگه بخواين همكلاسياتو يه نصيحت بكنين يا جمله زيبا بگين چي ميگين؟

اين جمله از گانديه و بهش ايمان دارم: پيروزي اون نيست كه هيچ وقت زمين نخوري. اونه كه بعد هر زمين خوردني بتوني بلند بشي.

علايقتونو بگين؟

( ورزش ،‌غذا ،كتاب ، رنگ ،‌ تفريح ،تيم ، بازيكن ،فيلم ، كارتن و....هرچي كه جزو علايقتونه)

كشتي، پيتزا، كتاب زياد نخوندم، ابي، ماشين سواري، تيم ملي المان، اليور كان، به فيلم و كارتن علاقه ندارم. كلا هيتلر رو خيلي دوس دارم، يكيم ايران رو.

يه سوال كه دوست داشتين بپرسيم واز قلم افتادو بگين؟

چيزي به ذهنم نمي رسه.

حرف اخر اين كه من هيچ سوالي رو حذف نمي كنم مگر اين كه به شخص ديگه اي مربوط بشه. در خدمتم.

 


مرسي از اين كه تو اين صندلي داغ  شركت كردين

تو قسمت دوم لطفا به سوالات همكلاسيامون جواب بدين...




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۲۳ توسط:سنا موضوع:

واحد اجباري


زندگاني واحد اجباري است

جزوه اش فرسوده و تكراري است

هي گرفتيم و هي افتاديم از آن

سوختيم از بس كه داديم امتحان

عاقبت يك روز پاسش مي كنيم

بهره جويي از كلاسش مي كنيم

اي كلاسور هاي مشكي پوش ما

تق تق زنگ خطر در گوش ما

ساكتيد آن تق و تق هاتان كجاست؟

سينه صاف ورق هاتان كجاست؟

ما كلاسي از كلاسور ساختيم

دل به چنگك هاي آن انداختيم

بين چنگك هاي آن با اضطراب

روي خط جزوه ها مانديم خواب

هست اين جا صد مصيبت صد ميتينگ

روزها با استراكچر، شب ريدينگ

از فشار درس ها خيسيم ما

گربه هاي سلف سرويسيم ما

چون كه بي انگيزه ايم و منصرف

كي معدل هايمان گردد الف؟

ذهن ما انبار محفوظات شد

كيش شطرنجي دانش مات شد

جزوه ها قرص ديازپام است و بس

ذهن ما سرشار اوهام است و بس

دل به رود بي خيالي ها زديم

ترم ها در زندگي درجا زديم

بر درخت امتحان هستيم كال

مي زند هر نمره ما ضد حال

ما ز ِهَر واحد فراري مي شويم

جزء حذف اضطراري مي شويم

پشت عينك هاي دودي مانده ايم

يا به زندان حسودي مانده ايم

ما فقط امضاي پاي مدركيم

سامسونت داريم اما كودكيم

با گچي بر سينه تخته سياه

مي كشيم از حسرت يك بيست آه

بيست سردمدار فاميل است و بس

بيست كار حضرت فيل است و بس

ترم ديگر آفتابي مي شويم

خوابگاهي از نخوابي مي شويم

از صفا زيراكس مي گيريم ما

هديه را با باكس مي گيريم ما

مي رويم آنجا كه غم نامحرم است

گرچه پايان نامه ما مبهم است



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۲۲ توسط:سنا موضوع:

صندلي داغ




از همكلاسياي عزيز هركس

تمايل داره تا در صندلي داغ حضور داشته باشه از طريق پيام خصوصي همينجا نظر بده يا به tbzmed.v89@gami.coml ايميل بزنه

طرز كار به اين صورت كه 

در مرحله اول

هركس امادگيشو داشت تعدادي سوال كلي در اختيارش ميذارم كه فكر ميكنم سوالات كلي هستن و هرسري بايد پرسيده بشن 

در مرحله دوم

بعد اين كه توضيحات فرد رو صندلي داغ رو در وبلاگ گذاشتيم شما سوالات مرتبط با توضيحاتو يا سوالاتي كه واستون پيش اومده ودوست دارين بدونينو تو نظرات بپرسين 


فقط اين يه خواهش 

كه لطفا لطفا ،احترام همكلاسيمونو نگه داريم وسوالات مرتبط بپرسيم

سوالات بي ربط حذف خواهند شد



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۲۱ توسط:سنا موضوع:

فقط فكر كنين!!

او....

نمي دونم از ماجراي اخيري كه مثل بمب تو تلويزيون و اينترنت صدا كرد، خبر دارين يا نه؛ همون قضيه ي بخشيده شدن عامل اسيد پاشي به دختر جوان. قضيه از اين قرار بود كه هفت سال پيش پسره بعد شنيدن جواب رد از دختر مورد علاقش، توي خيابون به صورت دختر اسيد پاشيده بود و متاسفانه دختره زيبايي و بدتر از اون، بيناييش رو از دست داده بود! بعد هفت سال كه قرار بود حكم قصاص ( كور كردن پسر توسط ريختن اسيد به چشماش ) اجرا بشه، تو اخرين لحظات پسره توسط دختر بخشيده شد.

چند روزي بود كه همش راجع به اين موضوع  داشتم فكر مي كردم كه اگه من به جاي دختره بودم چيكار مي كردم؟ واقعا به هيچ نتيجه اي نرسيدم. فقط اينكه به آزادگي و روح بزرگ اون دختر واقعا حسوديم شد. بعد يه لحظه اين به ذهنم رسيد كه اگه جاي پسره بودم، بعد بخشيده شدن، ايا به خودم اجازه ادامه دادن به زندگي رو مي دادم؟ چجوري مي تونستم حتي يه لحظه با وجدانم كنار بيام. چجوري مي تونستم خودم رو قانع كنم كه من توي يه لحظه زيبايي بقيه زندگي اون دختر رو ازش بگيرم و اون توي يه لحظه بقيه زندگيم رو بهم ببخشه.

هر چي بيشتر با اين افكار درگير ميشم، به اين نتيجه مي رسم كه آدما با هم خيلي خيلي خيلي فرق دارن. به اين نتيجه مي رسم كه هيچ كس رو نميشه شناخت. بعضي ها توي يه لحظه كاري انجام ميدن كه همه باورهات راجع به اون فرد تخريب ميشن. اون وقته كه مي بيني چندين سال بوده كه داشتي اشتباه فكر مي كردي و بعيد مي دونم كه آدم بتونه خودش رو ببخشه.

پس: هيچ وقت،

                 راجع به هيچ كس،

                                      هيچ قضاوتي نكن!



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۲۱ توسط:سنا موضوع:

گفتگو با خدا

I Dreamed i had interview with God

 

خواب ديدم

در خواب با خدا گفتگويي داشتم

 

So you would like to interview me? "god asked"

 

خدا گفت..

پس ميخواهي با من گفتگو كني؟

 

If you have the time…"I said"

 

گفتم اگر وقت كافي داشته باشيد

 

...God smiled

 

خدا لبخند زدو گفت..

 

...My time is eternity

زمان من ابدي است...

 

 

What questions do you have in mind for me?

 

چه سوالي در ذهنت از من داري؟

 

What surprises you most about humankind?

 

چه چيز بيش از همه شما رو در مورد انسان متعجب ميكند؟

 

God answered..

 

خدا پاسخ داد...

 

That they get bored with childhood,they rush to grow up.

 

اين كه ان ها از بودن در دوران كودكي ملول ميشوند عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند

 

And then long to be children again

 

و بعد حسرت دوران كودكي را ميخورند

 

That they lose their  health to make money…

اين كه سلامتشان را صرف به دست اوردن پول ميكنند...

 

And then lose their money to restore their health…

 

و بعد پولشان را خرج به دست اوردن سلامتي شان ميكنند.

 

That by thinking anxiously about  the futur.

 

اين كه با نگراني نسبت به اينده...

 

They forget the present…

 

زمان حال فراموششان ميشود...

 

...Such that they live in neither the future

 

انچنان كه ديگر نه در اينده زندگي ميكنند نه در حال...

 

 

...That they live as if they will never die

 

اين كه چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد...

 

And die as though they had never lived…

 

و چنان ميميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند...

 

Gods hand took mine and we were silent for awhile.

 

خداوند دست هاي مرا گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم.

 

And then I asked..

 

بعد پرسيدم...

 

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn?

 

به عنوان خالق انسانها ميخواهيد انها چه درس هايي را از زندگي ياد بگيرند؟

 

...God replied white a smile

 

خدا با لبخند پاسخ داد...

 

...To learn they  cannot make anyone love them.

 

ياد بگيرند كه نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن بكند...

 

All they can do is let themselves be loved

 

اما ميتوان محبوب ديگران شد

 

To learn that it is not good to compare themselves to athers

 

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه بكنند

 

To learn to forgive by practicing forgiveness

 

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند

 

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love…

 

ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانند زخمي عميق در دل كساني ايجاد كنند كه دوستشان دارند...

 

and it can take many years to heal them

 

و سال ها وقت لازم است تا ان زخم التيام يابد

 

To learn  that a rich person is not one who has the most.

 

يادبگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري داشته باشد.

 

But is one who needs the least.

 

بلكه كسي است كه نياز كمتري داشته باشد.

 

People who love them dearly

 

ياد بگيرند كساني هستند كه انها را عميقا دوست دارند

 

But simply do not yet know how to express or show their feelings.

 

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند.

 

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

 

ياد بگيرند كه ميشود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و ان را متفاوت ببينند

 

To learn that it is not enough that they forgive one another.

 

ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست كه شخص ديگري را ببخشند

 

But they must also forgive themselves .

 

بلكه خودشان را هم بايد ببخشند.

 

Thank you for your time'' I said humby.

 

خاضعانه گفتم از اينكه  وقتتان را به من داديد متشكرم.

 

Is there anything else you'd like your children to khow?

 

  ايا چيز ديگري هست كه شما دوست داريد افريدگانتان بدانند؟

 

God smiled and said…

 

خداوند لبخند زدو گفت...

 

Just khow that I am here….

 

فقط بدانند كه من اينجايم....

 

Always

 

هميشه....................................



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۳:۲۰ توسط:سنا موضوع: