سناطب سناطب .

سناطب

2 تا شعر از شلدون آلن سيلور استاين

آرزوهايي كه حرام شدند ...

جادوگري كه روي درخت انجير زندگي ميكند

به لستر گفت: يه آرزو كن تا برآورده كنم

لستر هم با زرنگي آرزو كرد

دو تا آرزوي ديگر هم داشته باشد

بعد با هر كدام از اين سه آرزو

سه آرزوي ديگر آرزو كرد

آرزوهايش شد نه آرزو با سه آرزوي قبلي

بعد با هر كدام از اين دوازده آرزو

سه آرزوي ديگر خواست

كه تعداد آرزوهايش رسيد به ۴۶ يا ۵۲ يا...

به هر حال از هر آرزويش استفاده كرد

براي خواستن يه آرزوي ديگر

تا وقتي كه تعداد آرزوهايش رسيد به...

۵ ميليارد و هفت ميليون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هايش را پهن كرد روي زمين و شروع كرد به كف زدن و رقصيدن

جست و خيز كردن و آواز خواندن

و آرزو كردن براي داشتن آرزوهاي بيشتر

بيشتر و بيشتر

در حالي كه ديگران ميخنديدند و گريه ميكردند

عشق مي ورزيدند و محبت ميكردند

لستر وسط آرزوهايش نشست

آنها را روي هم ريخت تا شد مثل يك تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پير شد

و بعد يك شب او را پيدا كردند در حالي كه مرده بود

و آرزوهايش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهايش را شمردند

حتي يكي از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق ميزدند

بفرمائيد چند تا برداريد

به ياد لستر هم باشيد

كه در دنياي سيب ها و بوسه ها و كفش ها

همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام كرد !!!



برچسب: ،
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۲۰ فروردين ۱۳۹۸ساعت: ۰۵:۱۰:۳۸ توسط:سنا موضوع:

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :